بردباری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بردباری . [ ب ُ ] (حامص مرکب ) حلم . (دهار) (آنندراج ). تحمل . (آنندراج ). تاب و تحمل (ناظم الاطباء). احتمال . (یادداشت بخط مؤلف ). صبر. شکیبائی . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). شکیب : سر مردمی بردباری بود سبک سر همیشه بخواری بود. فردوسی . اگر بردباری و بخشایش است که تن را بدو نام و آسایش است . فردوسی . اگر بردباری زحد بگذرد دلاور گمانی بسستی برد. فردوسی . با بردباری طبع او متفق با نیکنامی جود او مقترن . فرخی . تو خوارکار ترکی من بردبار عاشق زشت است خوارکاری خوب است بردباری . منوچهری . گر با تو بردباری چندین نکردمی من در خدمتم نکردی چندین تو خوارکاری . منوچهری . چو عاشق را نباشد بردباری نبیند خرمی از مهرکاری . فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). بسی بردباری است کز بددلی است بسی نیز خرسندی از کاهلی است . اسدی . کم آزاری و بردباریش خواست دلش باوفا و کفش باسخاست . ناصرخسرو. گویی که چرا روزگار جافی با من نکند هیچ بردباری . ناصرخسرو. بردباری و رحمت ایزد بر دل و طبع بردبار تو باد. مسعودسعد. از آن بردباری کزو یافتند بفرمان او پاک بشتافتند. نظامی . پدید آمد از بردباری ستیز دل کینه ور گشت بر کینه تیز. نظامی . بد دلی را بردباری نام منه . (مرزبان نامه ). ♦ بردباری کردن ؛ تحلیم . (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ) : همه بردباری کن و راستی جدا کن دل از کژی و کاستی . فردوسی . مر او را بدینار یاری کنم گنه گر کند بردباری کنم . فردوسی . کس ار بد کند بردباری کنیم چو رنج آیدش پیش یاری کنیم . فردوسی . چو عاجز بود یار یاری کنیم چو سختی رسد بردباری کنیم . نظامی . وگر بردباری کنی از کسی بگویند غیرت ندارد بسی . سعدی . بنیر و تر آن کس که از راه عشق کند بردباری گه خشم و کین . اسدی . چو خرسند بد خوبکاری کند چو خشم آیدش بردباری کند. اسدی . چو خرسند بد خوبکاری کند چو خشم آیدش بردباری کند. اسدی . ♦ بردباری گرفتن ؛ بردباری پیشه کردن : بمیدان دانش سواری گرفت چو بشنید شه بردباری گرفت . اسدی (گرشاسب نامه ). ◄ قرة. وقار. آهستگی . هون . (منتهی الارب ). مقابل عجله . ◄ بارکشی . (آنندراج ).