برخیره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برخیره . [ ب َ رَ / رِ ] (ق مرکب ) (مرکب از بر + خیره ) برخیر. به بیهودگی . برعبث . رجوع به خیر و خیره شود : ور ایدونکه نزدیک افراسیاب ترا تیره گشتست برخیره آب . فردوسی . ز بیدادی نوذر تاجور که برخیره گم کرد راه پدر. فردوسی . بدو گستهم گفت کین نیست روی تو برخیره بر راه بالا مپوی . فردوسی . بر پایه ٔ علمی برآی خوش خوش برخیره مکن برتری تمنا. ناصرخسرو. چون خوری اندوه گیتی کو فرو خواهدت خورد چون کنی برخیره او را کز تو بگریزد طلب . ناصرخسرو. و گرش نیست مایه برخیره آسمان را بگل نینداید. ناصرخسرو.