برجیس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برجیس . [ ب ِ ] (اِخ ) ستاره ایست و گویند مشتری است . (اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). ستاره ٔ مشتری . (ناظم الاطباء). هرمزد. اورمزد. زاوش . (یادداشت مؤلف ). سعد اکبر. و آن یکی از سیارات سبع است . برجیس بکسرو جیم عربی ستاره ٔ مشتری که بر فلک ششم تابد و سعد است و آنرا قاضی فلک گویند و خانه ٔ او قوس و حوت است و این معرب برجیس بفتح باء است چرا که وزن فعلیل بالفتح در کلام عرب نیامده . (غیاث اللغات ) : مه و خورشید با برجیس و بهرام زحل با تیرواره [ زهره ] بر کرزمان . دقیقی (فرهنگ اسدی ). حسودت در ید بهرام فیرون نظر زی تو ز برجیس فرارون . دقیقی . چشمه ٔ آفتاب و زهره و ماه تیر و برجیس و کوکب و بهرام . خسروی (صحاح الفرس ). در میان مهد چشم من نخسبد طفل خواب تا نبینم روی آن برجیس رای تهمتن . منوچهری . بچه یی دارم در ناف چو برجیسی با رخ یوسف و بوی خوش بلقیسی . منوچهری . زبر باز بهرام و برجیس و باز زحل آنکه تخم بلا و جفاست . ناصرخسرو. ناصح ناصح تو برجیس است حاسد حاسد تو کیوان است . مسعودسعد. من چو برجیس زحوت آمده ام سرطان مستقری خواهم داشت . خاقانی . برجیس موسوی کف و کیوان طور حلم هارون آستانه ٔ گردون مکان اوست . خاقانی . هر دو برجیس علم و کیوان حلم هر دو خورشید جود و قطب وقار. خاقانی . برجیس به مهر او نگین داشت کاقبال جهان در آستین داشت . نظامی . یزک داری ز لشکرگاه خورشید عنان افکند بر برجیس و ناهید. نظامی . داده هر کوکبی شهادت خویش همچو برجیس بر سعادت خویش . نظامی . ◄ (ع اِ) ماده شتر بسیارشیر. (منتهی الارب )(ناظم الاطباء).