برتراشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برتراشیدن . [ ب َ ت َ دَ ] (مص مرکب ) تراشیدن : من از آن خرده چون گهرسنجی برتراشیدم اینچنین گنجی . نظامی . چون آینه هرکجا که باشد جنسی بدروغ برتراشد. نظامی . به چهره خاک را چندان خراشم کزآن خاک آبرویی برتراشم . نظامی . رجوع به تراشیدن شود.