برتافتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برتافتن . [ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) پیچیدن و برگردانیدن . (ناظم الاطباء). برگرداندن . تاکردن . کج کردن . پیچاندن . خماندن . خمانیدن . بسوی دیگر کژ کردن . (یادداشت مؤلف ). برگردانیدن چنانکه دم کارد یا چنگال یا نوک میخ و امثال آن را. قسمتی از چیزی متصل را بجهتی دیگر میل دادن . بجهتی مخالف جهت طبیعی خمانیدن : پیلی چو درپوشی زره شیری چو برتابی کمان ابری چو برگیری قدح ببری چو در یازی بزین . فرخی . آرام دلم بستدی و دست شکیبم برتافتی و پنجه ٔ صبرم بشکستی . سعدی . ♦ بهم برتافتن ؛ بهم پیچیدن . بهم تابیدن : صدهزاران خیط یک تا را نباشد قوتی چون بهم برتافتی اسفندیارش نگسلد. سعدی . ♦ پشت برتافتن ؛ پشت دادن . پشت برگرداندن . روی گرداندن و گریختن : یلان سپه پشت برتافتند زپس دشمنان تیز بشتافتند. اسدی (گرشاسب نامه ). ♦ پنجه برتافتن ؛ سوی پشت دست خم کردن آن . (یادداشت مؤلف ). ♦ چشم برتافتن ؛ برگرداندن آن : یل پهلوان چون شنید این زخشم گره زد بر ابرو و برتافت چشم . اسدی (گرشاسب نامه ). برآشفت گرشاسب از کین و خشم بزد بر بهو بانگ و برتافت چشم . اسدی (گرشاسب نامه ). ♦ دامن برتافتن ؛ برپیچیدن دامن . درنوردیدن دامن : سبک دامن داد برتافتی گذشته بجستی و دریافتی . فردوسی . این نفس جان دامنم برتافته ست بوی پیراهان یوسف یافته ست . مولوی . ♦ سرکسی برتافتن ؛ پیچاندن : زگیتی همه کام دل یافتی سر دشمن از تخت برتافتی . فردوسی . مسلسل یک اندر دگر بافته گره برزده سرش برتافته . فردوسی . ◄ اعراض کردن . پشت کردن . رو گردان شدن : ز ناکردنی کار برتافتن به از دل باندوه و غم یافتن . فردوسی . عنانش گرفتند و برتافتند بدان ریگ آموی بشتافتند. فردوسی . از که بگریزیم از خود این محال از که برتابیم از حق این وبال . مولوی . ♦ روی برتافتن ؛ اعراض کردن . دوری کردن . سرپیچیدن . سرپیچی کردن . پشت کردن : ز یزدان مگر روی برتافتی کزینگونه گفتارها بافتی . فردوسی . بگویش که عیب کسان را مجوی جز آنگه که برتابی از عیب روی . فردوسی . که من با جوانی خرد یافتم ز کردار بد روی برتافتم . فردوسی . به یزدان بدین ره توان یافتن که کفراست ازو روی برتافتن . اسدی (گرشاسب نامه ). چو شیرین کیمیای صبح دریافت از آن سیمابکاری روی برتافت . نظامی . بیچاره پدر چو زو خبر یافت روی از وطن و قبیله برتافت . نظامی . بدین تندی زخسرو روی برتافت ز دست افکند گنجی را که دریافت . نظامی . چندانکه قرار عهد یابم از عهد تو روی برنتابم . نظامی . ای دریغا مرغ کارزان یافتم زود روی از روی او برتافتم . مولوی . زاهد را این سخن قبول نیفتاد و روی برتافت . (گلستان سعدی ). ♦ سر برتافتن ؛ سرپیچی کردن . روی برتافتن . اعراض کردن . دوری کردن . پشت کردن . روی گرداندن : ز تو لختکی روشنی یافتند بدینسان سر از داد برتافتند. فردوسی . کسی کوسر از جنگ برتافتی چو افراسیاب آگهی یافتی . فردوسی . سر ز شکر دین از آن برتافتی کز پدر میراث مفتش یافتی . مولوی . گر این دشمنان تربیت یافتند سر از حکم و رایت نه برتافتند. سعدی . سرش برتافتم تا عافیت یافت سر از من لاجرم بدبخت برتافت . سعدی . ♦ عنان برتافتن ؛ سرپیچی کردن . روی برگرداندن . اعراض کردن : هرکه برتافت عنان از تو و عصیان آورد از در خانه ٔ او دولت برتافت عنان . فرخی . از اول هستی خود را نکو بشناس و آنگاهی عنان برتاب ازین گردون وزین بازیچه ٔ غبرا. ناصرخسرو. صرصر عنان از مسابقت او برتافتی و برق خاطف دواسبه غبار او را درنیافتی . (سندبادنامه ). ◄ انعطاف . (یادداشت مؤلف ). عطف . (یادداشت مؤلف ). ◄ تابیدن . پرتوافکندن : گل کبود که برتافت آفتاب بر او ز بیم چشم نهان گشت در بن پایاب . خفاف . ◄ برداشتن . (غیاث اللغات )(آنندراج ). ◄ متحمل شدن . (یادداشت مؤلف ). تحمل کردن . بردن . (یادداشت مؤلف ) : زمین آن سپه را همی برنتافت بر آن بوم کس جای رفتن نیافت . فردوسی . چندان لشکر جمع شدند که کوه وهامون برنتافت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ناوک غمزه بر دل سعدی مزن ای جان که برنمی تابد. سعدی . ◄ پذیرفتن . (آنندراج ). ◄ از عهده برآمدن . توانستن . (یادداشت مؤلف ). تاب آوردن . طاقت داشتن . توانائی یافتن : ز گوهرکه پرمایه تر یافتند ببردند چندانکه برتافتند ز کافور و عنبر کجا یافتند ببردند هرچند برتافتند. اسدی . از آن مقفا سر کردم این غزل طالب که دوش قافیه ام برنتافت بار ردیف . طالب آملی (آنندراج ). ◄ سوراخ کردن که از طرف مقابل راه یابد. ◄ سفتن . (ناظم الاطباء).