بربستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بربستن . [ ب َ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) بستن . (ناظم الاطباء). سد. بند کردن . گرد چیزی در آوردن : تو مپسند بیداد بیدادگر بگفت این و بربست زرین کمر. فردوسی . بربسته گل از شوشتری سبزنقابی و آلوده بکافور و بشنگرف بناگوش . ناصرخسرو. ای معنی را نظم خردسنج تو میزان ای حکمت را نثر تو بربسته بمسطر. ناصرخسرو. برسم مهترانش حله بربست بخاکش داد و آمد باد در دست . نظامی . ♦ بربستن زبان ؛ خاموش شدن : تا زاغ بباغ اندر بگشاد فصاحت بربست زبان از طرب و لحن اغانیش . ناصرخسرو. ◄ سد کردن . مانع ایجاد کردن : بیاورد شاپور چندان سپاه که بر مور و بر پشه بربست راه . فردوسی . ◄ بسته شدن بواسطه ٔ یخ و منجمد شدن و افسرده شدن . ◄ آماده و مهیا شدن . (ناظم الاطباء). ◄ بند کردن . مقابل جاری کردن . جلوگیری کردن از حرکت : آب را بربست دست و باد را بشکست پای تا نه زآب آید گزندو نه ز باد آید بلا. خاقانی . تو جمله ٔ جیحونها را که سر در این دریا دارند بربند تا من جمله بیک دم بخورم . (سندبادنامه ). ♦ دست بربستن ؛ بند برنهادن به دست . به بند کردن دست : یکی را عسس دست بربسته بود همه شب پریشان و دلخسته بود. سعدی . ♦ بربستن کوس ؛ قرار دادن کوس بر پشت اسبی یا اشتری یا فیلی : بزد نای روئین و بربست کوس بیاراست لشکر چو چشم خروس . فردوسی . ◄ ساختن . آفریدن : فلک بربستی و دوران گشادی جهان و جان و روزی هر سه دادی . نظامی . ◄ فراز کردن . مقابل گشودن : زمانی پیش مریم تنگ بنشست در شادی بروی خویش بربست . نظامی . ♦ چشم بربستن ؛ بستن چشم . مجازاً بی توجهی ◄ نابینائی : جزاول حسابی که سربسته بود وز آنجا خرد چشم بربسته بود. نظامی . چو روز آیینه ٔ خورشید دربست شب صد چشم هر صد چشم بربست . نظامی . ◄ ربط. ربیط. (منتهی الارب ). پیوستن . پیوند دادن . بهم مربوط کردن . ◄ فائده برداشتن . منتفع شدن : از او بربست ؛ از او منتفع شد. (آنندراج ) : برو جان بابا در اخلاص پیچ که نتوانی از خلق بربست هیچ . سعدی . من چه بربسته ام از لؤلؤی لالای سخن کاش چون لاله دهان سخنم بودی لال . جمال الدین سلمان (آنندراج ). با آنکه در میان تو دل بست عالمی کس زان میان بغیر کمر هیچ برنبست . سلمان . ◄ چیزی به دروغ بکسی نسبت دادن . (یادداشت بخط مؤلف ). به دروغ منتسب کردن : اقاله مالم یقل ؛ بربست بر وی سخنی را که او نگفته بود. (منتهی الارب ). ◄ مجازاً کوک کردن و آماده کردن ساز. ♦ رود بربستن ؛ کوک کردن و آماده کردن رود : سرکش بربست رود باربدی زد سرود وز می سوری درود سوی بنفشه رسید. کسائی .