برباد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برباد. [ ب َ ] (ص مرکب ) (از: بر + باد) نیست و نابود. (آنندراج ). خراب و منهدم و سرنگون و ویران شده . (ناظم الاطباء). ♦ برباد آمدن ؛ بیهوده و بی فایده شدن : از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار کاین تحمل که تو دیدی همه برباد آمد. حافظ. ♦ برباد بودن ؛ معدوم و ناپدید بودن . فانی بودن . (ناظم الاطباء). ♦ برباد دادن ؛ تلف کردن .نابود کردن . نیست و نابود کردن . (آنندراج ). ذرو : زلفش اندر دور حسنش بس که کج بازی نمود دودمان خویشتن را عاقبت برباد داد. کافی (آنندراج ). ۩ ویران کردن و خراب کردن . (ناظم الاطباء) : بنای دوستی برباد دادی مگر کاکنون اساس نو نهادی . نظامی . ۩ پریشان کردن . (آنندراج ) : زلف برباد مده تا ندهی بربادم ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم . حافظ. ۩ بباد دادن . باد دادن . (ناظم الاطباء) : هوا برباد داده خرمنش را گرفته خون دیده دامنش را. نظامی . ۩ بر هوا پراکندن . در جریان باد نهادن چنانکه دسته های گندم و جو کوفته را در برابر باد بهوا کردن تا دانه از کاه جدا شود. ۩ کنایه از مستهلک ساختن و ضایع کردن عیش و تلف گردانیدن عمر. (ناظم الاطباء). ♦ برباد رفتن ؛ بر روی باد حرکت کردن : نه برباد رفتی سحرگاه و شام سریر سلیمان علیه السلام . سعدی . ۩ رفتن و باز نگردیدن . (ناظم الاطباء). ۩ نیست و نابود شدن . ضایع شدن و تلف گردیدن . و این لازم بر باد دادن است . (آنندراج ). تلف شدن و ضایع گردیدن . (ناظم الاطباء) : ز بس گنج کانروز برباد رفت شب شنبه را گنجه ازیاد رفت . نظامی . بیا ای که عمرت به هفتاد رفت مگر خفته بودی که برباد رفت . سعدی . به آخر ندیدی که برباد رفت خنک آنکه بادانش و داد رفت . سعدی . ♦ امثال : بادآورده را باد میبرد . برباد رود هر آنچه از باد آید . ۩ پرپر شدن و پراکندن چنانکه برگهای گل براثر وزش باد : کی تمنای تو از خاطر ناشاد رود داغ عشق تو گلی نیست که برباد رود. کلیم (آنندراج ). ♦ برباد ساختن ؛ خراب کردن . (ناظم الاطباء). ♦ برباد شدن ؛ برباد رفتن . تباه و نابود شدن : سواری رسد هم کنون با دو اسب که بر باد شد کار آذرگشسب . فردوسی . دریغ باشد از چون تو مردی رعیت و ولایت برباد شود. (تاریخ بیهقی ). ۩ پرپر شدن بر اثر وزش باد. پراکنده شدن از باد. مجازاً، بجوانی روز مردن . جوانمرگ شدن : بحکم آنکه آن کم زندگانی چوگل بر باد شد روز جوانی . نظامی . ♦ برباد کردن ؛ نابود کردن . تلف کردن . ضایع کردن . متعدی برباد شدن . (آنندراج ). برباد دادن . (مجموعه ٔ مترادفات ) : چراغ برق روشن ورنه می مردم به رسوایی اگر این خرمن بی مغز را برباد میکردم . مخلص کاشی (آنندراج ). ♦ بر باد نهادن ؛ مرادف برآب نهادن است . (آنندراج ) : بیدل مکن آرام تمنا که در ایجاد بر باد نهادند چو پرواز بنایم . بیدل (آنندراج ).