بدحال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بدحال . [ ب َ ] (ص مرکب ) بدروز و بدبخت . مقابل خوشحال . (آنندراج ). بدحالت . (ناظم الاطباء). دَقَع. وَدْب . مُسْتَوبِد. (منتهی الارب ). ممتحن . (لغت ابوالفضل بیهقی ). که حالش بد است . سَی َّءالحال . که مرضی سنگین و نزدیک به مرگ دارد. (یادداشت مؤلف ) : من بهر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوشحالان شدم . مولوی . یکی گربه در خانه ٔ زال بود که برگشته ایام و بدحال بود. سعدی (بوستان ). من شکسته ٔ بدحال زندگی یابم در آن زمان که بتیغ غمت شوم مقتول . حافظ. ♦ بدحال شدن ؛ بدحال گشتن : تقهّل، بدحال شدن . (منتهی الارب ). ♦ بدحال گردیدن ؛ بدحال شدن : کسفت حاله ؛ بدحال گردید. (منتهی الارب ). ♦ بدحال گشتن ؛ بدحال شدن : بدان رسد و بدان کشد که همه عاجز و مضطر و درویش و بدحال گردند. (تاریخ قم ص ١٤٣). ◄ بدسرانجام . ◄ بدسرشت . ◄ بدمزاج و تندخوی . (ناظم الاطباء).