بجل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بجل . [ ب ُ ج ُ ] (اِ) استخوان شتالنگ که در میان بندگاه ساق پای می باشد و به تازی کعب می گویند. (برهان قاطع). بجول . بژل . بژول . (فرهنگ نظام ). بچول . (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ). پژل . پژول . استخوان کعب که بدان بازی می کنند. (فرهنگ رشیدی ). کعب . استخوان شتالنگ . (ناظم الاطباء) : چو شش بجل ز غمت مشت استخوان شده ام . اسدی (از فرهنگ ضیاء).
بجل . [ ب َ ] (ع مص ) نیکوحال باپیه شدن و شادمان گردیدن . (آنندراج ) (منتهی الارب ). نیکوحال گردیدن . دارای خصب و فراخی شدن . (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). بجول . (منتهی الارب ).
بجل . [ ب َ ج َ ] (ع اِ) افتراء. بهتان . (آنندراج ). تهمت . (منتهی الارب ). ◄ شگفت . (آنندراج ) (منتهی الارب ). ◄ دنائت و دون همتی . (آنندراج ). و از آن است قول لقمان بن عاد که در ذم برادر خویش گفته خذی منی اخی ذا البجل ؛ ای انه قصیر الهمة یرضی بخسائس الامور و لایرغب فی معالیها. (منتهی الارب ). فرومایگی . پست فطرتی . (ناظم الاطباء).