بجستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بجستن . [ ب ِ ج ُ ] (مص ) جستن . طلب . طلب کردن . جویا شدن . و رجوع به جستن شود.
بجستن . [ ب ِ ج َ ] (مص ) جستن . ◄ گریختن . فرار کردن . رهائی یافتن : برجست و خواست که او را بکشد، وزیر بجست . (مجمل التواریخ والقصص ). ♦ بجستن اندام ؛ اختلاج عضو. خلجان . زدن . ضربان . و رجوع به جستن شود. ♦ بجستن باد ؛ هبوب .وزیدن . رها شدن . بیرون شدن : هرگاه باد بجستی شاخ درخت برطبل رسیدی . (کلیله و دمنه ). آن یکی نائی که نی خوش میزدست ناگهان از مقعدش بادی بجست . مولوی .