بجای آمدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بجای آمدن . [ ب ِ م َ دَ ] (مص مرکب ) به محل آمدن . بازگشتن . ◄ بموقع افتادن .درست آمدن . با واقع راست و موافق آمدن : ز هر دانشی زو بپرسید رای همه پاسخ آمد یکایک بجای . فردوسی . ◄ حاصل شدن . به دست آمدن . منتج شدن : بدو گفت آن چاره گر کدخدای کزو آرزوها نیاید بجای . فردوسی . به شهری که آرام و رای آیدت همه آرزوها بجای آیدت . فردوسی . مکعب داری و همی خواهی که آن عدد دانی که ازو بجای آمد، چون او را دوبار بدو درزدند. (التفهیم بیرونی ).