بجای
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بِ یِ) (حراض.)<BR>۱- در حق کسی، برای کسی.<BR>۲- از جهت، از حیث.<BR>۳- در برابر، در مقابل (برای مقایسه).<br>
فرهنگ فارسی معین
(بِ یِ) (حراض.) ۱- در حق کسی، برای کسی. ۲- از جهت، از حیث. ۳- در برابر، در مقابل (برای مقایسه).
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بجای . [ ب ِ ] (ص مرکب، ق مرکب ) بجا. درمحل . درمکان . به مکان : ببالا و دیدار و فرهنگ و رای زریر دلیر است گوئی بجای . فردوسی . ◄ بموقع. مناسب . ◄ ساکن . بی حرکت . ایستاده . ثابت . ◄ برجای . باقی . جانشین . باقیمانده . وارث . ◄ باقی . پایدار. ثابت : چو دریا و کوه و زمین آفرید بلند آسمان از برش برکشید یکی تیزگردان و دیگر بجای بجنبش ندادش نگارنده پای . فردوسی . بعد بسی گردش بخت آزمای او شد و آوازه ٔعدلش بجای . نظامی . ◄ (حرف اضافه ٔ مرکب ) بجای ِ (در حالت مضاف )؛ در عوض ِ. عوض ِ. بدل ِ : فردا نروم جز بمرادت بجای سه بوسه دهمت شش . خفاف . خز بجای ملحم و خرگاه بدل باغ و بوستان آمد. رودکی . زره کرد پوشش بجای حریر به بازی کمان خواست با گرز و تیر. اسدی . شه بجای حاجبان خود پیش رفت پیش آن مهمان غیبی خویش رفت . مولوی . ◄ بجای ِ (در حالت مضاف )؛ درباره ٔ. درحق ِ. درموردِ : بجای شماآن کنم در جهان که با کهتران کس نکرد از مهان . فردوسی . بدکنش بد بجای خویش کند هم بر او فعل زشت او مارست . ناصرخسرو. دهرنکوهی مکن ای نیک مرد دهر بجای من و تو بد نکرد. نظامی . بد با تو نکرد هر که بد کرد کان بد بیقین بجای خود کرد. نظامی . آن را که بجای تست هر دم کرمی عذرش بنه ار کند به عمری ستمی . سعدی . و رجوع به جا و جای و بجا شود.