بجان رسیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بجان رسیدن . [ ب ِ رَ / رِ دَ ] (مص مرکب ) واصل شدن به جان . ◄ عاجز شدن . بیچاره شدن : چشم بد ناگهان مرا دریافت کارم از چشم بدرسید بجان . فرخی . از حوادث بجان رسید عماد الغیاث از سپهر حادثه زای . عماد. ♦ کار بجان رسیدن ؛ کارد به استخوان رسیدن . مضطر شدن . عاجز شدن . ناچار به انجام کاری شدن . و رجوع به امثال وحکم دهخدا ص ١١٧٢ شود : تو ندانی که مرا کارد گذشته است از گوشت تو ندانی که مرا کار رسیده است بجان . فرخی .