بجا
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بِ) (ص مر.) شایسته، لایق، درخور، به موقع.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بِ) (ص مر.) شایسته، لایق، درخور، به موقع.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بجا. [ ] (اِخ ) از شهرهای حبشه : از مشاهیر بلادش [ حبشه ] بجا و زیلع و عیذاب و دیگر بلاد و قصبات بسیارست . (از نزهة القلوب ج ٣ ص ٢٦٨). بجاو. رجوع به بجاو شود. ◄ نام قومی است که در جهت شرقی نوبه بین صعید مصر و حبشه و نیل و دریای احمر واقعند و سرزمین آنها به بلاد البجایا بجاوه معروف است و به طوائف بسیار منقسم میشود که از آن جمله بشاره است . زبان آنان معروف به بجاوی است . موهای بلند مجعد، رنگ قرمز مایل به زردی و دندان سفید دارند. زنان زیبا و شکیل در بین آنان هست . در اثر اختلاط با عرب از اصل تغییر یافته اند واغلب چادرنشین اند و از فروش لبنیات زندگی می کنند. (از قاموس الاعلام ترکی ). و رجوع به بجاو و بجاه شود.
بجا. [ ب ِ ] (ص مرکب ) (از: ب + جا) بموقع. متناسب . مناسب . بمورد. لائق . درخور. (آنندراج ). مقابل بی جا. مقابل نابجا : ما آبروی خویش به گوهر نمیدهیم بخل بجا به همت حاتم برابر است . صائب . کی ره بوسه به آن کنج دهن خواهد برد سرگرانی که ز من حرف بجا نشنیده ست . صائب . دیوان ما و خود را مفکن به روز محشر در عذر خشم بیجا، یک بوسه ٔ بجا ده . صائب . ◄ برجای خود. بجای خود : خرد نیست او را نه دین و نه رای نه هوشش بجایست و نه دل بجای . فردوسی . ◄ (حرف اضافه ٔ مرکب ) در محل ِ. در مقام ِ. در حق ِ. (آنندراج ) : مکن بجای بدان نیک از آنکه ظلم بود که نیک را بغلط جز بجای او بنهی . ناصرخسرو. نکوئی با بدان کردن چنانست که بد کردن بجای نیکمردان . سعدی . پدر بجای پسر هرگز این کرم نکند که دست جود تو با خاندان آدم کرد. سعدی . ای که جای تست در دل بر دلم رحمی کنی کرده باشی رحمتی و آنگه بجای خویشتن . سلمان . ◄ در عوض . برابر. (آنندراج ). به ازاء. جایگزین . عوض : دل که تراست جایگه پاک ز غیر رفته ام هم تو بیا که هیچکس نیست مرا بجای تو. کاتبی . سپرده جای تو هرکس ز بزم بیرون رفت توئی بجای همه، هیچکس بجای تو نیست . صائب . و رجوع به «جا» شود.
بجا. [ ب ِ ] (اِ) نام شیر خشت است در رودبار. (یادداشت مؤلف ).
مترادف و متضاد واژهدان
بمورد، بموقع، درست، صحیح، صواب (متضاد: بیجا، ناصواب)
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی