باک داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باک داشتن . [ ت َ ] (مص مرکب ) ترس داشتن . پروا داشتن . بیمناک بودن . ترسیدن . پروا کردن : شما دل بفرمان یزدان پاک بدارید وز ما ندارید باک . فردوسی . تو از کشتن او مدار ایچ باک چو خون سر خویش جوید بخاک . فردوسی . یک سر تاسرای پسرم مسعود شود و از کس باک ندارد. (تاریخ بیهقی ). هزار دشمنم ار میکنند قصد هلاک گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک . حافظ. ◄ اکتراث . (منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ). مبالاة. (دهار) (تاج المصادر بیهقی ) (مصادر زوزنی ). محاشاة. (یادداشت مؤلف ). عبو. (ترجمان القرآن ). ملاحظه کردن : بر سر خود چون فکند خا» ترا باک ندارد که خاکسار کند. ناصرخسرو. نه باک داشتم که همی عمر شد بباد نه شرم داشتم که همی زی خطا شدم . ناصرخسرو. باک نداری که در این ره بزرق که بفروشی بدل زعفران . ناصرخسرو. گفت یا رسول اﷲ چند روز است که مرده است از وی هیچ نمانده است، گفت آنچه مانده است جمع کن و باک مدار. (قصص الانبیاء ص ١٩٠). خوان عیسی بر من وآنگه من باک هر خرمگسی داشتمی . خاقانی . زمین کز خون ما باکی ندارد ببادش ده که جز خاکی ندارد. نظامی . در یکی کفه بکش باکی مدار تا عوض بینی یکی را صدهزار. مولوی . برشکست از من و از رنج دلم باک نداشت من نه آنم که توانم که ازو برشکنم . سعدی (بدایع). جواب تلخ چه خواهی بگو و باک مدار که شهد محض بود چون تو بر زبان آری . سعدی (بدایع). انخزال ؛ باک نداشتن از جواب کسی . (منتهی الارب ).
مترادف و متضاد واژهدان
اندیشه داشتن، بیم داشتن، ترسیدن، پروا کردن، واهمه داشتن، هراسیدن (متضاد: بیپروا بودن، بیپروایی کردن)