باک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.)<BR>۱- ترس، بیم، پروا.<BR>۲- نگرانی.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ انگ. ] (اِ.) مخزن سوخت موتور در اتومبیل، موتور و...
(اِ.) ۱- ترس، بیم، پروا. ۲- نگرانی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باک . [ ] (اِخ ) از طوایف مشرقی هند برطبق باج پران . (تحقیق ماللهند بیرونی ص ١٥٠).
باک . (اِ) ترس . بیم . (فرهنگ اوبهی ) (فرهنگ جهانگیری ) (برهان قاطع). وحشت . هول . خوف . (ناظم الاطباء).رعب . روع . جبن . هراس . (آنندراج ). خشیت : به یک هفته در پیش یزدان پاک همی بود گشتاسب با ترس و باک . فردوسی . چه دینار بر چشم او بر چه خاک به بزم و به رزم اندرش نیست باک . فردوسی . وز آنجاش گردون برد سوی خاک همه جای ترس است و تیمار و باک . فردوسی . چون مراغه کند کسی در خاک چون شود خاک او چه دارد باک . عنصری . تا باد بجنبد نبود خود ز پشه باک چون آتش برخیزد تیزی نکند خار. منوچهری . که ز دینار درآویخت کسی چندپری هرچه ناشسته بود پاک مکن باک مدار. منوچهری . همه گیتی از دشمن تست پاک چو ایزد نگهدار باشد چه باک . اسدی . نه دانا بود شاه باترس و باک ز ترسنده مردم برآید هلاک . اسدی . فرمود رستی از قوم ظالمان، تو را اینجا از ایشان باکی نیست . (قصص الانبیاء ص ٩٣). فرعون گفت من تو را عذاب کنم، گفت من از تو باکی ندارم . (قصص الانبیاء ص ١٠٥). ز یأجوج و مأجوجمان باک نیست که ما بر سر سد اسکندریم . ناصرخسرو. گفت مترسید که از این باکی نیست . (مجمل التواریخ و القصص ). اگرچه عشق عظیم است ازو ندارد باک کسی که بنده ٔ درگاه شهریاربود. امیرمعزی (از آنندراج ). ملک و عمرت را چه باک از کید و مکر دشمنان کوه و دریا را چه باک از سایه ٔ پرّ ذباب . امیرمعزی . مرده و مرد را ز مرگ چه باک ؟ سنائی . گر گرهی خصمش اند از سر کینه چه باک کو خلف آدم است ویشان شیطان او. خاقانی . او نور و بدخواهانش خاک از ظلمت خاکی چه باک آنرا که حصن جان پاک از نور انور آمده . خاقانی . من بد دل و راه بیمناک است چون راهبرم تویی چه باکست . نظامی . اگر طوفان بادی سهمناک است سلیمانی چنین دارد چه باک است . نظامی . آنرا که حساب پاک است از محاسبه چه باک است . (گلستان ). بدو گفتم آخر ترا باک نیست کشد زهر جایی که تریاک نیست . سعدی (بوستان ). گر از نیستی دیگری شد هلاک ترا هست، بط را زطوفان چه باک . سعدی (گلستان ). کسی کو انگبین جوید چه باک از نیش زنبورش . اوحدی . حاسدان هستند و ما را باک نیست بی هنر آنکس که حاسد نیستش . ابن یمین . دشمن بقصد حافظ اگر دم زند چه باک منت خدای را که نیم شرمسار دوست . حافظ. ◄ پروا. اکتراث . ملاحظه . اندیشه . (ناظم الاطباء) (فرهنگ جهانگیری ). در عربی باک را به مبالات میشود تعبیر کرد. (از فرهنگ شعوری ج ١ ص ١٧٢). اهمیت . اعتناء. احتراز. (فرهنگ شعوری ). و در این شواهد هم معانی فوق و معانی ترس و جز آن را که بسیار بهم نزدیک است توان یافت : خداوند شرم و خداوند باک ز بیداد کردن دل و دست پاک . فردوسی . شد ازدل مرا باک و از دیده شرم بچشم من اکنون چه سرد و چه گرم . فردوسی . گر آمرزش آید ز یزدان پاک شما را ز خون برادر چه باک . فردوسی . این سوار از کسی باک ندارد. (تاریخ بیهقی ). چون دین خرد هستمان چه باک است گر ملک دنیا به دست ما نیست . ناصرخسرو. چون سوی معروف معروفم چه باک گر سوی جهال امت منکرم . ناصرخسرو. که اگر تمامی خزاین ما در آن مبذول خواهد بود باک نیاید. (کلیله و دمنه ). نیست در حضرت زلف تو مرا باک رقیب خاصه ٔ خلوت شه طاعت دربان نبرد. خاقانی . روزها گررفت گو رو باک نیست تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست . مولوی . گر آب چاه نصرانی نه پاک است جهود مرده می شویم چه باک است . سعدی (گلستان ). ◄ عیب . (یادداشت مؤلف ): ما به طبطاب ؛ عیبی ندارد : بباید بریدن ورا دست و کاک که تا چون نیامدش از این کار باک . فردوسی (از لغت فرس اسدی ). گر امانت بسلامت ببرم باکی نیست بی دلی سهل بود گر نبود بی دینی . حافظ. ♦ باکی بر شما نیست ؛ لاحرج علیکم . (یادداشت مؤلف ). ◄ درد. بیماری . (یادداشت مؤلف ). رنج . داء. مرض . در تداول عامه گویند: باکیش نیست ؛ یعنی درد و بیماریی ندارد : چه بایدکشید آنهمه رنج و باک به چیزی که گوهرش یک مشت خاک . اسدی . ◄ التفات نمودن . از پس نگریستن . (فرهنگ جهانگیری ) (برهان قاطع)(آنندراج ). التفات . (شرفنامه ٔ منیری ). توجه . (ناظم الاطباء). ◄ ضرر. (لغت محلی شوشتری ). ♦ امید و باک ؛ امید و بیم : از آن پس جز از پیش یزدان پاک نباشم کزویست امید و باک . فردوسی . زمین و زمان و مکان آفرید توانائی و ناتوان آفرید بدویست امید و زویست باک خداوند آب، آتش و باد و خاک . فردوسی . ♦ باک آمدن (کسی را...)؛ بیم حاصل شدن . ترسیدن : نایدم باک از آنکه ایمن کرد تن و جان من از امید و هراس . مسعودسعد. بعد از تو ز هیچکس ندارم امید و زکس نیایدم باک . سعدی (ترجیعات ). ♦ باک بردن ؛ ترسیدن : ز هیچ لشکر باکی مبر که لشکر تو ستارگان سپهرند و گردش ایام . مسعودسعد. از حسودانش نیندیشم که دارم وصل او باک غوغا کی برم چون خاص سلطان آمدم . خاقانی . ♦ بی باک ؛ بی پروا. نترس . بی اعتنا : از فعل منافقی و بیباک وز قول حکیمی و خردمند. ناصرخسرو. زین دهر چو من تو چون نمیترسی بی باک منم، چه ظن بری، یا تو. ناصرخسرو. کیست ...که از نعمت دنیا شربتی به دست او دهند که سرمست و بی باک نشود. (کلیله و دمنه ). نه هرکه ستم بر دگری بتواند بی باک چنانکه میرود میراند. سعدی (صاحبیه ). رحمتی آخر ای مه بی باک نظری آخرای بت چالاک . شمس فخری (از شعوری ). ♦ بی باکی ؛ بی پروایی . ناترسی : دل دیوانگیم هست وسر بیباکی که نه کاریست شکیبائی و اندهناکی . سعدی (بدایع). به بیباکی آن تیر ترکش بریخت . سعدی (بوستان ). ◄ ترجمه ٔ نوع هم هست . (برهان قاطع) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
باک . (فرانسوی، اِ) جای بنزین گازوئیل در وسائط موتوری خاصه اتومبیل .
مترادف و متضاد واژهدان
بیم، ترس، جبن، خوف، محابا، وحشت، هراس پروا، ملاحظه نگرانی، تشویش، اضطراب مخزن (سوخت)