بارگاه زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بارگاه زدن . [ زَ دَ ] (مص مرکب ) برپا کردن خیمه . بارگاه افراشتن . بارگاه آراستن . بارگاه کشیدن : بیا ساقی آن جام چون مهر و ماه بده تا زنم بر فلک بارگاه . حافظ (از ارمغان آصفی ). چو در مشهد طوس زد بارگاه ... قاسمی (از ارمغان آصفی ). رجوع به بارگاه افراشتن و بارگاه آراستن و بارگاه کشیدن شود.