باره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باره . [ رَ ] (معرب، اِ) معرب پاره بمعنی قطعه یا تکه و آن قطعه ای ازمسکوکات است مساوی پنج هشتم قرش . (اقرب الموارد).
باره . [رَ ] (اِخ ) اقلیمی است از اعمال جزیرةالخضراء در اندلس که در آن کوههای بلند است و در میان مردم آن فتنه ها و آشوبهایی در قدیم و جدید روی داده است و محصولش بیشتر میوه بود نه کشت و زرع . (از معجم البلدان ). و رجوع به مراصدالاطلاع و قاموس الاعلام ترکی ج ٢ شود.
باره . [ رَ / رِ ] (اِ) طرز و روش و قاعده و قانون باشد. (برهان ). قاعده . (دِمزن ) (غیاث ). طرز و روش . (انجمن آرا) (جهانگیری ). بمعنی روش آمده . (فرهنگ شاهنامه ٔ شفق ). طرز و اسلوب و روش . (شعوری ج ١ ورق ١٩١). منوال و طرز و روش و دستور و قاعده و قانون و رسم و عادت . (ناظم الاطباء). نوع و گونه . (آنندراج ). درباره ٔ. درباب . در امر. در موضوع . در معنی، بجای، در خصوص . در مقوله ٔ : چینین گفت کز مرگ خود چاره نیست مرا بر دل اندیشه زین باره نیست . فردوسی . ازین باره گفتار بسیار گشت دل مردم خفته بیدار گشت . فردوسی (از انجمن آرا). ازین باره من پیش گفتم سخن اگر بازیابی بخیلی مکن . فردوسی . یاد کردن خوید و آنچه واجب آید. درباره ٔ او. (نوروزنامه ). یاد کردن اسب وهنر او و آنچه واجب آید درباره ٔ او. (نوروزنامه ). ◄ بمعنی حق و شأن هم هست چنانکه گویند درباره ٔ فلان یعنی در حق فلان و در شأن فلان . (برهان ) (غیاث ) (انجمن آرا) (دِمزن ). حق و جانب بود. گویند درباره ٔ فلان انعام کرد. (لغت فرس اسدی چ عباس اقبال ص ٣٢٥). بمعنی باب چنانکه گویند درباره ٔ فلان یعنی درباب چنانکه گویند درباره ٔ فلان یعنی در باب فلان و در حق فلان . طالب آملی گوید : دانه ٔ ما بگلو خوشه ٔ پروین دارد سعی دهقان نبود بیهده درباره ٔ ما. ظهوری گوید : میتوان یافت غرض تربیت رسوایی است کرده بیطاقتی این فکر که درباره ٔ ما. (آنندراج ). حق بود. ملامؤمن حسین یزدی گفته : یک لطف نکرد یار درباره ٔ من کس یاد نکرد از دل آواره ٔ من شرمنده ٔ ناصحم که دارد گاهی حق نمکی بر جگر پاره ٔ من . (جهانگیری ). حق باشد. (اوبهی ). بابت . جای . مقوله . جهت . ازین روی .خصوص . موضوع . امر. برای . بمعنی باب در محاورات آمده گویند درباره ٔ من لطف بکن و از این باره سخن مکن . فردوسی گوید : ازین باره گفتار بسیار گشت . (رشیدی ). حق و شأن باشد چنانکه گویند فکری درباره ٔ او باید کرد و در این تأمل است چه باره اینجا بمعنی باب است چنانکه گذشت . (رشیدی ). درباره ٔ؛ در حق . (فرهنگ شاهنامه ٔ شفق ) : شهر هستی شد شهوری را خراب از هجر تو وقت آن شد کز کرم لطفی کنی درباره اش . ملامحمد کشمیری شهوری (از شعوری ج ١ ورق ١٩١). نباید که باشیدبا ساز جنگ نه زین باره جوید کسی نام و ننگ . فردوسی . مجویید ازین پس کس از من سخن کزین باره ام دانش آمد به بن . فردوسی . همه مهتران را ز لشکربخواند وزین باره چندی سخنها براند. فردوسی . مرا نیز مادر ز بهر تو زاد ازین باره بر دل مکن هیچ یاد. فردوسی . ساحری باید نمودن مرمرا در مدح تو کاندرین باره تو از هر ساحری ساحرتری . سوزنی . شأن و تکریم و تعظیم و توقیر. (ناظم الاطباء). ◄ مشروبی را نیز گفته اند مست کننده که آنرا از آرد برنج وارزن و امثان آن سازند و بعربی نبیذ خوانند. (برهان ) (دِمزن ). مشروبی باشد مسکر که از برنج سازند. (جهانگیری ) : ز نور عقل کل عقلم چنان تنگ آمد و خیره کزان معزول آمد خمر و تنگ و باره و شیره . مولوی (از جهانگیری ). و رجوع به رشیدی و شعوری ج ١ ورق ١٩١ شود. نوعی از مسکرات . (رشیدی از جهانگیری ). نبیذ و بوزه و مشروب مسکری که از جو سازند. (ناظم الاطباء). بوزه که نشاءة میکند. (غیاث ). ◄ زلف . (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (جهانگیری ). جعد و گیسو. (رشیدی از سامانی و جهانگیری ). زلف و گیسو. (ناظم الاطباء) (دِمزن ) : هر زمان مدعیی راز غرور دل خویش تازه خونی هدر اندر خم هر باره ٔ اوست . سنایی (از انجمن آرا و جهانگیری ). رجوع به شعوری ج ١ ورق ١٩١ شود. ◄ حجره . (شرفنامه ٔ منیری ). حجره که بر بالای حجره ٔ دیگرباشد و پرواره نیز گویند. (فرهنگ خطی نسخه ٔ کتابخانه ٔ مؤلف ). ◄ جزا و پاداش . (ناظم الاطباء). مکافات و اجر. (فرهنگ شاهنامه ٔ شفق ). مزد : پدروارش از مادر اندر پذیر از آن گاو نغزش بپرور بشیر اگر باره خواهی روانم تراست گروگان کنم جان بدان کت هواست . (شاهنامه چ بروخیم ج ١ ص ٣٦ س ١٤). هر که را زین ... سرخ و سخت من درخور بود رایگان ... کنم بی اجرت و بی باره ای . سوزنی . ◄ رشوت و بلکفده و ساره بدین معنی مترادفند. (شرفنامه ٔ منیری ) . رشوه . (فرهنگ اسدی خطی نخجوانی ). بلکفده . (ایضاً همان کتاب ). رشوه . بهره . (فرهنگ شاهنامه ٔ شفق ). پاره و رشوه ای که بقاضی دهند. (ناظم الاطباء). ◄ هر چیز زشت را نیز گویند. (برهان ). زشت و بدشکل . ◄ خدا. ◄ حضور خدا. (ناظم الاطباء). ◄ مشهور شده . ◄ شهر. ◄ سبوی . (شرفنامه ٔ منیری ). ◄ هر آنچه تقسیم کند و جدا سازد دو چیز را. ◄ دو انتهای منحنی شاهین ترازو که پله ها بدان آویخته شده اند. ◄ روی و پیکر و چهره و ابرو. (ناظم الاطباء). ابرو. (شعوری ج ١ ورق ١٩١ از صحاح الفرس ) (دِمزن ). ◄ اجازه و پروانه و رخصت . ◄ حال و حالت و چگونگی . (ناظم الاطباء). ◄ (ص ) آزمند و حریص . (ناظم الاطباء) (دِمزن ) (شعوری ج ١ ورق ١٩١ از مجمعالفرس ). ◄ خوب و نیک و جمیل و رعنا و راست . ◄ (اِ) ساز سلاح . (ناظم الاطباء). ◄ تحفه : به از نیکوسخن چیزی نیابی که زی دانا بری بر رسم باره . ناصرخسرو. ◄ باره ٔ زبان ؛ سفیدی روی زبان که علامت تخمه باشد. رجوع به «بار» شود. ◄ باره ٔ دندان ؛ زنگ دندان . رجوع به «بار» شود. ◄ شوره یا شوخ که در کاسه و جز آن بندد. ◄ معدود و ممیز عدد. در شواهد زیر برای شهر بکار رفته است : و ایشان را دوازده باره شهر بود بر شط آن نهر. (کشف الاسرار چ طهران ج ٧ ص ٣٤)... و ایشان تخم آن درخت بردند به آن دوازده باره شهر تا در شهری درختی صنوبر برآمد و ببالید. (ایضاً همان صفحه ). ◄ زبانه . (شعوری ج ١ ورق ١٩١ از مجمعالفرس ) (دِمزن ).