باذبین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باذبین . (اِخ ) نام مردی که رسول حجاج بود. ثعلب درباره ٔ مردی از بنی کلاب انشاد کرد : نشدتک هل سیرک ان سرجی و سرجک فوق بغل باذبینی . و این گفته نسبت باین مرد است . (از تاج العروس ).
باذبین . (اِخ ) قریه ٔ بزرگی است نظیر شهری در پائین واسط بر ساحل دجله که گروهی از بازرگانان توانگر و جمعی از روات علم بدان منسوبند. (از معجم البلدان ). رجوع به باذین و باذن و باذنه و الاوراق ص ١٩٦ و تجارب الامم ص ٥٤٢ و الوزراء و الکتاب ص ٢٧ شود. در تاج العروس باذبینی آمده است .