بادسرد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بادسرد. [ دِ س َ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب ) باد خنک . بادی که با سرما همراه باشد. مقابل باد گرم و سوزان . ریح خازِم ؛ باد سرد. ریح خارِم ؛ باد سرد. هوف [ هََ / هو ]؛ باد سرد. (منتهی الارب ): بس باد جهد سرد ز کُه لاجرم اکنون چون پیر که یاد آیدش از روز جوانی . ناصرخسرو. دل ز بیم آنکه باد سرد بر تو بگذرد روز و شب چونانکه ماهی را براندازی ز آب . انوری (از آنندراج ). ◄ آه . حسرت . ناامیدی . (شرفنامه ٔ منیری ). کنایه از آه سرد و دم سرد. (آنندراج ). رجوع به باد شود: بیامد بنزدیک خاقان چو گرد پر از خون دل و لب پر از باد سرد. فردوسی . مر آن درد را راه و چاره ندید بسی باد سرد از جگر برکشید. فردوسی . شد اندوهگین شاه چون آن بدید یکی باد سرد از جگر برکشید. فردوسی . گاه بخائید همی پشت دست گاه برآورد همی بادسرد. فرخی . سحاب او بسان دیدگان من بسان باد سرد من صبای او. منوچهری . ز خونین جامه سازم بادبانم بباد سرد خود کشتی برانم . (ویس و رامین ). باز بشراب درآمد [محمدبن محمود غزنوی در حبس ] ولکن خوردنی بودی با تکلف، و نقل هر قدحی باد سرد. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ٥). بلب باد سردی برآورد و گفت که ای پاک دادار بی یار و جفت . اسدی (گرشاسب نامه ). ای پسر ریش آوریدی گل کش و دیوارزن باد سرد از درد ریش آوردگی دی وارزن (؟). سوزنی .