بادسار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بادسار. (ص مرکب ) سبک سیر و رونده باشد. (برهان ). سبک سیر و تندرو. (ناظم الاطباء). ◄ مردم سبک و بی تمکین و وقار را گویند. (برهان ) (ناظم الاطباء). سبکسر. (اوبهی ) (صحاح الفرس ). یعنی بادمانا که آن سبک سر و بی وزن باشد. (فرهنگ خطی نسخه ٔ کتابخانه ٔ لغت نامه ). بی سنگ . سبک سر و بی وقار. (فرهنگ سروری ). سبکسار. (شرفنامه ٔ منیری ). بی تمکین و متکبر بی معنی . (آنندراج ) (انجمن آرا) (مجموعه ٔ مترادفات ص ٢٥). بادسر. بی مغز. سبک مغز. (فرهنگ شاهنامه ٔ رضازاده ٔ شفق ). بادسر. رجوع به بادسر شود : ستوده نباشد سر بادسار برین داستان زد یکی هوشیار. فردوسی . بدو [ به طوس ] گفت گودرز بازآر هوش سخن بشنو و پهن بگشای گوش ... مرا نیست زآهنگری ننگ و عار خرد باید و مردی ای بادسار. فردوسی . یکی بادسار است ناپاک رای نه شرم از بزرگان نه ترس از خدای . فردوسی . ازین پس علی تکین دگر ارسلان تکین سه دیگر طغان تکین قدرخان بادسار. فرخی . نگوید تا برویش ننگرم من نه چون هر ژاژخای بادساری . ناصرخسرو [در وصف کتاب ]. پر از باد است کُه را سر، دگربار گرانتر زآن ندیدم بادساری . ناصرخسرو. از شرار تیغ بودی بادساران را شراب وز طعان رمح بودی خاکساران را طعام . امیرمعزی . دادم ببادساری دل را بباد عشق نشگفت اگر بباد دهد بادسار دل . سوزنی . بوبکر اعجمی پسری ماند یادگار دیوانه زن بمزدی و معتوه بادسار. سوزنی . جز آتشی که در گل آدم دمید عشق آبی دگر نبود درین خاک بادسار. ادیب پیشاوری . ◄ سربهوا. (آنندراج ). ◄ جای پرباد. (فرهنگ شاهنامه ٔ رضازاده ٔ شفق ).