باددست
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باددست . [ بادْ، دَ ] (ص مرکب ) کنایه از مردم تهی دست . (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا) (شرفنامه ٔ منیری ) (هفت قلزم ) (ناظم الاطباء). مفلس . (غیاث ) : بر خاک در تو جان فشاندیم معلومت شد که باددستیم . سیدحسن غزنوی . رجوع به باد شود. ◄ مسرف و هرزه خرج و تلف کننده را گویند. (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء). مسرف و کسی که مال را جلد خراب و پریشان کند. (غیاث ). هزره خرج و تلف کننده و مسرف را گویند. (هفت قلزم ). مُتْلِف . مبذّر : عقل و جانم برد شوخی آفتی عیاره ای باددستی خاکیی بی آبی آتش پاره ای . سنائی . ملامت گری گفتش ای باددست بیک ره پریشان مکن هرچه هست . سعدی (بوستان ). جان بدْهم و بندْهم خاک درت ز دست هرچند باددست بود مردلشکری . مکی طولانی . ◄ بیفایده . (شرفنامه ٔ منیری ). بیحاصل . (فرهنگ سروری ).