باددار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باددار. (نف مرکب ) پرباد و آماس کرده . (برهان ). نفاخ . منفخ . نفخ آور. پرباد. آماس کرده و آماسیده . (ناظم الاطباء). ♦ غذاهای باددار، غذا یا داروئی باددار ؛ آنچه تولید نفخ کند: شلغم و چغندر و کلم باد دارند. رجوع به شعوری ج ١ ورق ١٥٩ شود. ◄ مردم بی تعلق و هیچ انگار. (برهان ) (آنندراج ). هیچ انگار. (شرفنامه ٔ منیری ). مردم متملق و هیچ انگار. (ناظم الاطباء). هیچ انگار و پرباد. (سروری ). ◄ مردم متکبر و صاحب غرور. (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) : دلا از تکبر مشو باددار همه ملک این خاک را باد دار. ؟ (از فرهنگ سروری ). ◄ کنایه از مردم دنیادار. ◄ کسی را گویند که جن داشته باشد. (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).