بادامک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بادامک . [ م َ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان افشاریه ٔ بخش آوج شهرستان قزوین در ٤٥هزارگزی شمال خاوری مرکز بخش و ٥هزارگزی راه عمومی . هوایش معتدل و ٥ تن سکنه دارد. آبش از چشمه سار و محصولش غلات و شغل مردمش زراعت و راهش مالرو میباشد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ١).
بادامک . [ م َ ] (اِ مصغر) مصغر بادام . بادام کوچک . ◄ قسمی از بید (صفصاف ) است که آنرا باندلس بی بُن یا ونبر یا ینبر خوانند و از آن زنبیل و طبق بافند. (ابن البیطار). نوعی از خِلاف . ◄ قسمی سبزی صحرائی بهاره ٔ خوردنی که در آشها کنند. ◄ بیماریی در ستور.
بادامک . [ م َ ] (اِ مصغر) نام نوعی درخت بادام که در اطراف کرج میروید . (درختان جنگلی ساعی ج ١ ص ٢٢٧). بارشین . جرگه . ◄ گونه ای از بادام وحشی که در کوههای اطراف کرج در ارتفاعات ١٤٠٠ گزی روید. (درختان جنگلی ایران ثابتی ص ٣٦). درختچه ای است در دامنه های اطراف جاده ٔ طهران به کرج در «وردآورد» و «دره وردی » روید. (درختان جنگلی ایران ثابتی ص ٣٦). رجوع به بادام و بادامچه شود. (جنگل شناسی ساعی ج ١ ص ٢٢٧). ◄ لوزه . (واژه های نو فرهنگستان ).