ایچ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ایچ . (ق ) هیچ . (آنندراج ) (انجمن آرا) (برهان ) (غیاث اللغات ) : بانگ زله کرد خواهد کر گوش و ایچ ناساید مگر ما از خروش . رودکی (دیوان چ نفیسی ص ١٠٧٩). یکی بهره را بر سه بهره است بخش تو هم بر سه بهر ایچ برتر مشخش . ابوشکور (از گنج بازیافته ص ٢٩). که بی داور این داوری نگسلد و بر بی گناه ایچ بد نپشلد. ابوشکور (از گنج بازیافته ص ٢٧). بجای خشتچه گرشست نافه بردوزی هم ایچ کم نشود بوی گنده از بغلت . عماره ٔ مروزی . من ز خداوند تو نندیشم ایچ علم ترا بیش نگیرم بهار . خسروی (از لغت فرس ص ١٦٧). میاز ایچ با آز و با کینه دست بمنزل مکن جایگاه نشست . فردوسی . ز رستم بترسید افراسیاب نکرد ایچ بر جنگ جستن شتاب . فردوسی . نشانه نهادند بر اسپریس سیاوش نکرد ایچ با کس مکیس . فردوسی . ندانست ایچ دشمن راز ایشان مگر در مرو زرین کیس خاقان . (ویس و رامین ). بزابل نبد ایچ زورآزمای که آن چرخ کردی به زه سرگرای . اسدی . دروغ ایچ مسگال ازایرا دروغ سوی عاقلان مر زبان رازناست . ناصرخسرو. قول چون یار عمل گشت مباش ایچ برنج مرد چون گشت شناور نشکوهد ز عباب . ناصرخسرو. علم با تو نگوید ایچ سخن زانکه داند تویی نه مرد و نه زن . سنایی . نه از لب تو شده است ایچ عاشقی مأیوس نه از مؤید دین هیچ سائلی محروم . سوزنی . مشرکان را در دو چشم اهل بدر کم نموده تا ندارند ایچ قدر. مولوی . غیر این پیر ایچ خواهنده از او نیم حبه زر ندید و یک تسو. مولوی . ز فرقت تو نمی دانم ایچ لذت عمر بچشمهای کش دلربای میداند. (منسوب به سعدی دیوان چ فروغی ص ٧٨٧). رجوع به ایج و هیچ شود.