اگرچند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اگرچند. [ اَ گ َ چ َ ] (حرف ربط مرکب ) مرکب از «اگر» و «چند». (مؤید الفضلاء). کلمه ٔ شرط و علاقه . (ناظم الاطباء) : اگرچند جان و تن ما گدازی وگر چند دین و دل ما ستانی . منوچهری . ◄ به معنی هرچند وچندان نیز می باشد. (هفت قلزم ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از برهان ). به تخفیف ارچند و گرچند نیز آید به معنی هرچند. اگرچه . (فرهنگ فارسی معین ). به +معنی هرچند باشد. (لغت فرس اسدی ). به معنی اگرچه است . (انجمن آرا) (از آنندراج ) (از مؤید الفضلاء) : اگرچند خوب است بر کف گهر چو او را به رشته کشی خوبتر. ابوشکور بلخی . گرفتار فرمان یزدان بود اگرچند دندانش سندان بود. فردوسی . بگفت این و بنهاد رخ بر گریز اگرچند بودش دل پرستیز. فردوسی . میازار هرگز روان پدر اگرچند ازو رنجت آید بسر. فردوسی . بیایند و ماند تهی قلبگاه اگرچند بسیار باشد سپاه . فردوسی . اگرچندت اندیشه گردد دراز هم از پاک یزدان نه ای بی نیاز. فردوسی . بناچار یکروز هم بگذری تو اگرچند ما را همی بگذرانی . منوچهری . من ایدون چو بازم که زی تو شتابم اگرچند از دست خود برپرانی . منوچهری . اگرچند کار ما را برآمد و چند لشکر وی را بشکستیم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٩٨). هم او بردباراست از هر کسی کشد بار اگرچند بارش بسی . اسدی . مردم اگرچند با شرف، گرفتار است چون به شرف نوشتن دست ندارد ناقص بود. (نوروزنامه ). باز اگرچند کبوتر گیرد باز را هم به کبوتر گیرند. خاقانی . مهیا کند روزی مار و مور اگرچند بی دست و پایند و زور. سعدی . روی اگرچند پریچهره و زیبا باشد نتوان دید در آئینه که نورانی نیست . سعدی . پس ... دریابد عقل و بشناسدچیز را اگرچند از او دور بود. (مصنفات باباافضل از فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به اگرچه شود. ♦ وگرچند ؛ و اگر چند. و اگر چه . ولو. (از یادداشت مؤلف ) : پرستارزاده نیاید بکار وگرچند باشد پدر شهریار. فردوسی . کس از بندگان تاج شاهی نجست وگرچند بودی نژادش درست . فردوسی . چو بهرام آن دیدننگ آمدش وگرچند شاهی به چنگ آمدش . فردوسی . نیارم کسی را همان بد به روی وگرچند باشد دلم کینه جوی . فردوسی . ◄ مخفف اگرچه اند. (از لغت فرس اسدی )(ناظم الاطباء).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی