اکرام کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اکرام کردن . [ اِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) گرامی داشتن . گرامی شمردن . احترام کردن : بندگان در خدمت او چون خداوندان شدند از بس اکرام و خداوندی که با ایشان کند. امیرمعزی (از آنندراج ). پسند آمدش حسن گفتار مرد به نزد خودش خواند و اکرام کرد. (بوستان ). حکایت کنند از یکی نیکمرد که اکرام حجاج یوسف نکرد. (بوستان ). به خدمتش اقدام نمایند و اکرام کنند. (گلستان ). شیادی .... قصیده ای پیش ملک برد در جمله ٔ شاعران نعمت بسیارش فرمود و اکرام کرد. (گلستان ). کسی نکرد چو ما اهل درد را اکرام چو خامه جا به سرماست زخم کاری را. ملامفید بلخی (از آنندراج ).