اکرام
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ) [ ع. ]<BR>۱- (مص م.) بزرگ داشتن، احترام کردن.<BR>۲- نیکی کردن.<BR>۳- (اِمص.) بزرگداشت، حرمت.<BR>۴- احسان، نیکی. ج. اکرامات.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ) [ ع. ] ۱- (مص م.) بزرگ داشتن، احترام کردن. ۲- نیکی کردن. ۳- (اِمص.) بزرگداشت، حرمت. ۴- احسان، نیکی. ج. اکرامات.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اکرام . [ اِ ] (ع مص ) گرامی کردن . (منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ) (مؤید الفضلاء) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). گرامی کردن و بزرگ داشتن . (آنندراج ). گرامی داشتن . (ترجمان القرآن جرجانی چ دبیرسیاقی ص ١٨). بزرگ گرفتن . اعزاز. تکریم . تکرمه . (یادداشت مؤلف ). ◄ تنزیه کردن . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). منزه داشتن خود ازگناهان . (از اقرب الموارد). ◄ فرزندان کریم آوردن . (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ◄ نواختن و بخشش کردن . (آنندراج ). احسان کردن . (فرهنگ فارسی دکترمعین ). ♦ اکرام خو ؛ آنکه خصلت بخشندگی دارد. بخشنده . کریم . (فرهنگ فارسی معین ). ♦ اکرام ساز ؛ اکرام سازنده . صاحب کرم . نیکوکار. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ (اِمص ) بزرگداشت . حرمت . (فرهنگ فارسی معین ). حرمت و عزت و احترام . (ناظم الاطباء) : عبدوس به فرمان ما بر اثر وی [ آلتونتاش ] بیامد... و زیادت اکرام ما به وی رسانید. (تاریخ بیهقی ). در حشر مکرم کسی بود کاو گشتست به اکرام او مکرم . ناصرخسرو. ملک این برمک را با چندان اعزاز و اکرام از بلخ بفرمود آمدن . (تاریخ بخارا نرشخی ). ملک در اکرام آن کافرنعمت غدار افراط نمود. (کلیله و دمنه ). باز اگرچه وحشی و غریب است چون از او منفعت می تواند بود به اکرامی هرچه تمامتر او را بدست آرند. (کلیله و دمنه ). فراط اکرام ملک بدو [ گاو ] این بطر راه داده است . (کلیله و دمنه ). چون یک چندی به این بگذشت ... در اکرام او بیفزود. (کلیله و دمنه ). قاضی رابه اکرام تمام بازگردانید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٨٩). او را به اکرام و احترام به هرات آوردند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٤٣). چون بدانجایگاه رسیدم به اکرامی تمام تلقی کردند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٣٩). منگر اندر ما مکن در ما نظر اندر اکرام و سخای خود نگر. مولوی . ... به اکرامم درآوردند. (گلستان ). که مرهم نهادم نه درخورد ریش که درخورد انعام و اکرام خویش . (بوستان ). نه به زرق آمده ام تا به ملامت بروم بندگی ورزم اگرعزت و اکرامم نیست . سعدی . ◄ احسان . انعام . (فرهنگ فارسی معین ) (ناظم الاطباء) : از سر اکرام و از بهر خدا بیش از این ما را مکن از خود جدا. مولوی .
مترادف و متضاد واژهدان
احترام، احسان، اعزاز، اعظام، بزرگداشت، تکریم، گرامیداشت، مرحمت (متضاد: تحقیر)
واژگان فارسی سره واژهدان
نواخت، گرامیداشت، بزرگداشت، ارج نهادن