اکتفا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اکتفا. [ اِ ت ِ ] (از ع، اِمص ) بسنده کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (یادداشت مؤلف ). بس کردن به . بسندگی . (از یادداشت مؤلف ) : چه گر خانه او را بدین سان چنین و یاخود مر او را به طبع اکتفاست . ناصرخسرو. و رجوع به اکتفاء شود. ◄ بس . ◄ خشنودی . (ناظم الاطباء). ◄ نزد علمای معانی نوعی از انواع حذف است و آن عبارتست از اینکه مقام اقتضای آن کند که از هر دو چیز ملازم و مربوط بهم برای رعایت نکته یکی را ذکر نکنند و این عمل غالباً در موارد ارتباط عطفی انجام پذیرد. کقوله تعالی : و سرابیل تقیکم الحر. (قرآن ٨١/١٦)؛ ای و البرد. و اختصاص لفظ حر برای آن است که بلاد عرب گرمسیر است و خود را از گرما محفوظ داشتن در آن بلاد اهم لوازم زندگانی است، و مانند: بیدک الخیر. (قرآن ٢٦/٣)؛ ای والشر. و اختصاص لفظ خیر برای آن است که بندگان خدای را خیر آرزو و مطلوبست . (از کشاف اصطلاحات الفنون ).