اوفتادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اوفتادن . [ دَ ] (مص ) افتادن و از پا درآمدن . ◄ دور شدن . (ناظم الاطباء) (برهان ). ◄ ساقط شدن . (ناظم الاطباء). سقوط کردن : یکی بدید بکوی اوفتاده مسواکش ربود تا بردش باز جای و باز کده . عماره . ♦ از دیده اوفتادن ؛ بی ارزش و منفور شدن : آن در دو رسته در حدیث آمد وز دیده بیوفتاد مرجانم . سعدی . ♦ بیوفتادن از مقام یا منصبی ؛ از آن معزول گشتن : گوئی که از نبوت موسی بیوفتاد گنجید در دهان تو کفری چنین قوی . سوزنی . ♦ قی اوفتادن کسی را ؛ قی آمدن اورا، شکوفه افتادن او را : قی اوفتد آنرا که سر و ریش تو بیند زان خلم و وزان بفج چکان بر بر و بر روی . شهید. ◄ واقع شدن . پیش آمدن : چه اوفتاد و چه کردم گنه بجای تو من چرا بجستن هجر اینچنین مهیایی . سوزنی . چه کرده ام که مرا پایمال غم کردی چه اوفتاد که دست جفا برآوردی . خاقانی . ◄ روی دادن . حادث شدن : ای شاعر سبکدل با من چه اوفتادت پنداشتم که عقلت بیش است و هوشیاری . منوچهری . ◄ رسیدن : شنیدم که موسی عمران به آخر به پیغمبری اوفتاد از شبانی . ؟ ♦ تیغ از گردن کسی اوفتادن ؛از قتل نجات یافتن : تا آنکه بگویند خدای عزوجل یکی است ... چون بگویند تیغ از گردن ایشان بیوفتاد. (ترجمه ٔ تفسیر طبری ). ◄ شدن . گشتن : از چه سعید اوفتاد وز چه شقی شد زاهد محرابی و کشیش کنشتی . ناصرخسرو. ◄ خضوع و تواضعکردن . افتاده . متواضع. ◄ اوفتادن به . آغازیدن به . (یادداشت مؤلف ). و رجوع به افتادن شود.