اوز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اوز. [ اِ وَزز ] (ع اِ) مرغابی . (غیاث اللغات از منتخب و قاموس ). نوعی از مرغابی . رجوع به صبح الاعشی ج ٢ ص ٦٨ و تحفه ٔ حکیم مؤمن و تذکره ٔ ضریر انطاکی و رجوع به ماده ٔ قبل شود.
اوز. [ اَ وَزز ] (ع اِ) بط. (منتهی الارب ). مرغابی . (متن اللغة). ◄ مرد کوتاه سطبر. (منتهی الارب ) (متن اللغة) (مهذب الاسماء). ج، اوزون . (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء).
اوز. [ اِ وَ ] (اِخ ) شهری با جمعیتی بالغ بر ٧٧٤٤ تن (در سرشماری ١٣٤٥هَ. ش .) مرکز بخش اوز شهرستان لار استان هفتم فارس در ٣٤ کیلومتری غرب لار. بخش اوز در آذرماه ١٣٢٩ هَ. ش . از دهات دهستان خلج (بخش حومه ٔ شهرستان لار) و بعضی دهات بخشهای جویم تشکیل گردید و مرکزش قصبه ٔ اوز تعیین شد. بخش اوز از شمال به بخش جویم و از شرق به بخش حومه ٔ شهرستان محدود است . (دایرةالمعارف فارسی ).