اوحدی | منطقالعشاق | رسیدن نامه عاشق به معشوق
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چو آن شیرین سخن این نامه بر خواند در آن بیچارگی کردن فرو ماند به ننگ و نام خود لختی نظر کرد سخنهایی، که بود، از دل بدر کرد غرور حسن بود اندر سر او نمیشد رام طبع کافر او
چو پیش عاشق آمد نامه دوست حدیثی دید همچون مغز در پوست
چو گوش ماهرخ پر شد ز زاری به جای آورد شرط دوستداری بر آن بیچاره رحمت کرد و بخشود چه گوید کس؟ که جای مرحمت بود