انکسار
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ کِ) [ ع. ]<BR>۱- (مص ل.) شکسته شدن.<BR>۲- (اِمص.) شکستگی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ کِ) [ ع. ] ۱- (مص ل.) شکسته شدن. ۲- (اِمص.) شکستگی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انکسار.[ اِ ک ِ ] (ع مص ) شکسته شدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (تاج المصادر بیهقی ) (غیاث اللغات ) (از اقرب الموارد). ◄ (اِمص ) شکستگی . (غیاث اللغات ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). شکست . (از لغات فرهنگستان ). انفصام . (یادداشت مؤلف ) : ازاوزکند بگذشت برف بسیار بود و راه بسته بازگشت تا بوقت انکسار هوا. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ◄ فروتنی و تواضع و خضوع . (ناظم الاطباء) : جمله استادان پی اظهار کار نیستی جویند و جای انکسار. مولوی (مثنوی ). ◄ عجز و بی جانی .(ناظم الاطباء). ضعف و فتور. (یادداشت مؤلف ). ◄ کم جرأتی . ◄ ناامیدی و مأیوسی ودرماندگی . (ناظم الاطباء). ◄ (اصطلاح فیزیک ) شکستن موج در عبور از محیطی به محیطی دیگر که در آن سرعت انتشار موج با سرعت آن در محیط اول متفاوت است . (از دایرةالمعارف فارسی ). ♦ انکسار نور ؛ از دست دادن امتداد اصلی انواری که از محیط شفافی وارد محیط شفاف رقیق تر یا غلیظتر شوند. شکست نور. (فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به دایرةالمعارف فارسی شود.
مترادف و متضاد واژهدان
شکستگی، شکست فروتنی
واژگان فارسی سره واژهدان
شکسته شدن، شکست، پراشیدن