انصاف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) [ ع. ]<BR>۱- (مص م.) داد دادن، عدل کردن.<BR>۲- راستی نمودن.<BR>۳- (اِمص.) عدل، داد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) [ ع. ] ۱- (مص م.) داد دادن، عدل کردن. ۲- راستی نمودن. ۳- (اِمص.) عدل، داد.
(اَ) [ ع. ] جِ نصف ؛ نیمها، نیمهها.
(اِ) [ ع. ] (مص ل.) به نیمه رسیدن. نیمه چیزی را گرفتن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انصاف . [ اِ ] (ع مص ) داد دادن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (مؤید الفضلاء). عدل کردن . (از اقرب الموارد). داد کردن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ راستی کردن . ◄ به نیمه رسیدن روز و جز آن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). روز به نیمه رسیدن . (از اقرب الموارد) (تاج المصادر بیهقی ). ◄ در نیمه ٔ روز سیر کردن . ◄ خدمت کردن . ◄ نصف چیزی گرفتن . ◄ شتافتن . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ نصف کردن و برابر داشتن که بر هیچ طرف زیادی نشود. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). برابری داشتن بین دو طرف و معامله کردن با آنها بعدل . (از اقرب الموارد). ◄ (اِمص ) عدل و داد و معدلت . (ناظم الاطباء). داد. (مهذب الاسماء). قسط. (یادداشت مؤلف ). نصفت . عدالت . (یادداشت لغت نامه ) : چون ما جواب بر این جمله یافتیم مقرر گشت که انصاف نخواهد بود و بر راه راست نایستد. (تاریخ بیهقی ). مظلومم و خیزد از تو انصافم بیمارم و باشداز تو درمانم . مسعودسعد. عالم از انصاف تو شاد است شاد شاد باش ای شاه عالم شاد باش . مسعودسعد. اما طراوت خلافت بجمال انصاف و کمال معدلت باز بسته است . (کلیله و دمنه ). اما چون صورت انصاف نقاب حسد از جمال بگشاید. (کلیله و دمنه ). یأجوج ظلم بینم جز رای روشن او از بهر سد انصاف اسکندری ندارم . خاقانی . مردم ای خاقانی اهریمن شدند از چشم و ظلم در عدم نه روی کآنجا بینی انصاف و رضا. خاقانی . اگرچه ز انصاف با دشمن و دوست دم مدح رانم سر ذم ندارم . خاقانی . زین هفت رصد بیفکنم بار کانصاف تو دیده بان ببینم . خاقانی . رسم ستم نیست جهان یافتن ملک به انصاف توان یافتن . نظامی . همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری . (گلستان ). ♦ انصاف جستن ؛ عدل کردن . (یادداشت مؤلف ) : همچنان بر عادت میان زنان انصاف جستی [پیغمبراسلام ]. (مجمل التواریخ ). ۩ داد خواستن : همه عالم انصاف جویند و ندْهند از این جا کس انصاف یابی نبیند. خاقانی . ♦ انصاف جوی ؛ دادخواه : سایه ٔ یزدان تویی و آفتاب ملک تو خلق یزدان از تواَند انصاف جوی و دادیاب . خاقانی . ♦ انصاف خواستن ؛ داد خواستن . حق خواستن : دیده خون افشان و لب آتشفشان است از غمت والحق ار انصاف خواهی جای آن است از غمت . خاقانی . ♦ انصاف خواهی ؛ دادخواهی : چو طوفان انصاف خواهی بود نترسد ز غرق آنکه ماهی بود. نظامی . ♦ انصاف دادن ؛ رجوع به همین ماده شود. ♦ انصاف ده ؛ آنکه انصاف دهد. آنکه داد کند.دادده . عادل : دوستانم همه انصاف دهند از پی من که چه انصاف ده و جورکش دورانم . خاقانی . دو سر انگشت بر دو چشم نه هیچ بینی از جهان انصاف ده . مولوی . ♦ انصاف سازی ؛ دادگری . معدلت جویی : کجا آن عدل و آن انصاف سازی که با فرزند از اینسان رفت بازی . نظامی . ♦ انصاف ستدن، انصاف ستاندن . رجوع به انصاف ستدن شود. ♦ انصاف کردن ؛ عدالت کردن : بکرد با تن خود هرچه کرد از انصاف همین قیاس بکن گر کسی کند بیداد. سعدی . ♦ انصاف گرفتن ؛ انتقام گرفتن . (ناظم الاطباء). حق گرفتن : بنده نیز زبون نیست که بدوران خداوند انصاف خویش از وی نتوان گرفت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٣٦). ♦ انصاف یاب ؛ بدست آورنده ٔ انصاف . یابنده ٔ انصاف : همه عالم انصاف جویند و ندْهند از اینجا کس انصاف یابی نبیند. خاقانی . ♦ باانصاف ؛ باعدل و باداد. (ناظم الاطباء). ♦ به انصاف ؛ بحق . بسزا : خسرو عالم علاء دولت مسعود آنکه به انصاف، پادشاه جهان است . مسعودسعد. ♦ بی انصاف ؛ بی داد و ظالم . (ناظم الاطباء). آنکه انصاف ندارد. بیدادگر : زر، این ... بی انصاف برده است . (کلیله و دمنه ). ♦ ناانصاف ؛ بی انصاف . ♦ ناانصافی ؛ انحراف از راه انصاف . بیدادگری : حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافی است طبع چون آب و غزلهای روان ما را بس . حافظ (از آنندراج ). ◄ راستی . صداقت . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ) : بلک دم مسیحاست که مردگان ِ انصاف را بیک دم زدن اشارت زنده کند. (جهانگشای جوینی ). مروت . (ناظم الاطباء). ♦ امثال : اگر بی انصاف نداند که انصاف چیست انصاف داند که بی انصاف کیست . (خواجه عبداﷲ انصاری از امثال و حکم دهخدا). انصاف بالای طاعت است . (امثال و حکم دهخدا) : من کیستم که سجده برم پیش ابروَش انصاف گفته اند که بالای طاعت است . کاتبی (از آنندراج ). انصاف نصف ایمان است . (امثال و حکم دهخدا). ◄ (ق ) انصافاً. از روی داد. از روی انصاف . انصاف را. براستی : گستاخ سخن گفتم و پرسیدم و انصاف با من بسخن گفتن گستاخ درآمد. سوزنی . انصاف از تو توقع دارم .... (گلستان ). انصاف که از این مالیخولیا چندان فروخواند که مرا بیش طاقت شنیدن نماند. (گلستان ). انصاف برنجیدم و لاحول کنان گفتم ... نُصْف . (گلستان ).
انصاف . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ نِصف و نَصف و نُصْف . ◄ ج ِ نَصَف . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و رجوع به مفردات کلمه شود.
مترادف و متضاد واژهدان
داد، رحم، عدالت، عدل، مروت، نصفت (متضاد: بیداد)
واژگان فارسی سره واژهدان
راستی، دادمندی، دادگری، داد