اندیشه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اندیشه . [ اَ ش َ / ش ِ ] (اِمص ) فکر. (انجمن آرا) (آنندراج ) (دهار) (منتهی الارب ) (نصاب ). فکر و تدبیر و تأمل و تصور و گمان و خیال . (ناظم الاطباء). فکرة. فکری . رویة. هویس . (از منتهی الارب ). وهم . هم . (مهذب الاسماء). خیال . (انجمن آرا) (آنندراج ). نیة. ضمیر. طویة. (دهار). تأمل . (تاریخ بیهقی ). فکرت . تفکر. نظر. رای . صدد. عزیمه . عزیمت .صریمه . صریمت . سگالش . ج، اندیشه ها و اندیشگان . (یادداشت مؤلف ) : در اندیشه ٔ دل نگنجد خدای بهستی او باشدم رهنمای . فردوسی . بجز بندگی پیشه ٔ من مباد جزاز داد اندیشه ٔ من مباد. فردوسی . بنام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه برنگذرد نیابد بدو نیز اندیشه راه که او برتر از نام و از جایگاه . فردوسی . نیاید باندیشه از نیست هستی نیاید بکوشیدن از جسم جانی . فرخی . نرود هیچ خطا بر دل و اندیشه ٔ تو کز خطا دور ترا ذهن و ذکای تو کند. منوچهری . پیلان ترا رفتن باد است و دل کوه دندان نهنگ و دل و اندیشه ٔ کندا. عنصری . و این هردو (هردو گونه ٔ دانستن : اندر رسیدن [ = تصور ] و گرویدن ) دو گونه است یکی آن است کی به اندیشه شاید اندر یافتن ... و دیگر آن است کی او را اندریابم و به وی بگرویم نه از جهت اندیشه . (دانشنامه علایی چ احمد خراسانی ص ٤). پس آنکه مرد نیست میمیراند و آن دیگر را میگذارد تا وقت موعود دررسد و در این علامتها و نشانیهاست از جمعی که اهل فکر و اندیشه اند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٠٧). این چه اندیشه های بیهوده است که خداوند ترا می افتد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٨٤). ما سخت ترسیدیم از آن سخن بی محابا که خلیفه را گفتی بایستی که اندر آن گفتار نرمی و اندیشه بودی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٢٥). قوت پیغمبران معجزات آمد... و قوت پادشاهان اندیشه ٔ باریک . (تاریخ بیهقی ). آن به که چو چیزی محال جوید اندیشه ٔ تو، گوش او بمالی . ناصرخسرو. اندیشه بود اسب من و عقلم او را سوار همچو سلیمانی . ناصرخسرو. تاعادل دل شوی باندیشه هرگه که تنت بعدل شد فاعل . ناصرخسرو. زاندیشه غمی گشت مرا جان بتفکر پرسنده شد این نفس مفکر ز مفکر. ناصرخسرو. اندیشه چو دانش است می باید داشت اندوه چو روزی است می باید خورد. ابوالفرج رونی . چه کنم که مر شما را بیش هیچ اندیشه ٔ ولایت نیست . مسعودسعد. از این اندیشه ٔ ناصواب درگذر. (کلیله و دمنه ). اندیشه ٔ آن نیست که دردی دارم اندیشه بتو نمی رسد درد اینست . خاقانی . ندیدی آفتاب جان در اسطرلاب اندیشه نخواندی احسن التقویم در تحویل انسانی . خاقانی . در جان من اندیشه ٔ تو آتش افکند کانرا بدوصد طوفان کشتن نتوانم . خاقانی . حالی را قومس در اعتداد تو آورده شد تا آن جایگاه روی و مقیم باشی تا اندیشه ٔ انعام درباره ٔ تو باتمام رسد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٢٥). مرکز این گنبد فیروزه رنگ بر تو فراخ است و بر اندیشه تنگ یامکن اندیشه بچنگ آورش یا به یک اندیشه بتنگ آورش . نظامی . غلام عشق شو کاندیشه اینست همه صاحبدلان را پیشه اینست . نظامی . از این اندیشه هرگز برنگردد نه بنشیند دل عطار از جوش . عطار. دلی کز دست شد زاندیشه ٔ عشق درو اندیشه ٔ دیگر نگنجد. عطار. اندیشه ٔ وصال تو از ما نبود راست ناید خود از شکسته ٔ اندیشه ها درست . کمال اسماعیل . هر اندیشه که می پوشی درون خلوت سینه نشان رنگ اندیشه ز دل پیداست بر سیما. مولوی . ز عقل اندیشه ها زاید که مردم را بفرساید گرت آسودگی باید بروعاشق شو ای غافل . سعدی . فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش . حافظ. اندیشه ٔ صحیح نباشد سقیم را. صائب . ◄ ترس و بیم . (انجمن آرا) (آنندراج ). بیم و ترس و اضطراب . (ناظم الاطباء). باک . رعب . هراس . پروا. خوف . خشیت . مهابت . مخافت . (یادداشت مؤلف ) : پس تل درون هرسه پنهان شدند از اندیشه ٔ جان غریوان شدند. فردوسی . چو شب تیره گردد شبیخون کنیم ز دل ترس و اندیشه بیرون کنیم . فردوسی . بهومان چنین گفت سهراب گرد که اندیشه از دل بباید سترد. فردوسی . همه شهر ایران ز کارش ببیم ز اندیشگان دل شده بر دونیم . فروسی . خویشتن را بمیان سپه اندر فکند نه ز انبوهش اندیشه نه از خصم حذر. فرخی . اندیشه اکنون از آن است که نباید که ملطفه بدست آلتونتاش افتد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٢٥). اندر ایام تو نندیشد کاندیشه خطاست بره از گرگ وزشیر آهو وکبک از شاهین . سوزنی . گرت اندیشه می باشد ز بدگویان بی معنی ز معنی معجری بربند و چون اندیشه پنهان آی . سعدی . ترک عمل بگفتم و ایمن شدم ز عزلت بی چیز را نباشد اندیشه از حرامی . سعدی . نه اندیشه از کس نه حاجت به هیچ چو زلف عروسان رهش پیچ پیچ . (بوستان ). ◄ غم . اندوه . انده . هم . اشتغال خاطر به سختی و مصیبتی که پس از این تواند بود، مقابل اندوه که برگذشته است . (یادداشت مؤلف ) : کجا آن یلان و کیان جهان از اندیشه، دل دور کن تا توان . فردوسی . چو بشنید خسرو از آن شاد گشت روانش ز اندیشه آزادگشت . فردوسی . ز ایرج دل ما همی تیره بود بر اندیشه اندیشه ها برفزود. فردوسی . ز اندیشه گردد همی دل تباه مهان را چنین پاسخ آورد شاه که چو نیک و بد این جهان بگذرد خردمند مردم چرا غم خورد. فردوسی . جشن سده است از بهرجشن سده شادی کن و اندیشه از دل بکن . فرخی . تا ملک بدین هر دو قوی باشد و آباد دشمن چه خورد جز غم و اندیشه و تیمار. فرخی . ملک ما بشکار ملکان تاخته بود ما ز اندیشه ٔ او خسته دل و خسته جگر. فرخی . خون راندم از اندیشه ٔ هجران و تو حاضر پس حال چه باشد چو بمانم ز تو تنها. ؟. ◄ رشک . (ناظم الاطباء). ◄ بمجاز، توجه . غم خواری . (از یادداشت مؤلف ) : پیش از اینت بیش از این اندیشه ٔ عشاق بود مهرورزی تو با ما شهره ٔ آفاق بود. حافظ (از یادداشت مؤلف ). ♦ اندیشه ٔ بد در دل آوردن ؛ وسواس . (ترجمان القرآن جرجانی ). ♦ اندیشه در دل آوردن ؛ اندوهگین شدن : تو اندیشه در دل میاور بسی تو نگرفتی این دژ نگیرد کسی . فردوسی . ♦ اندیشه رفتار ؛ آنکه رفتار او چون اندیشه است . تیزرفتار : زمانه گردش و اندیشه رفتار چو شب کارآگه و چون صبح بیدار. نظامی . ♦ بداندیشه ؛ بدفکرت . بدنهاد. ♦ به اندیشه ؛ ترسان : ملوک زمانه او را مراعات همی کردند [ محمود غزنوی را ] و شب از او باندیشه همی خفتند. (چهار مقاله ). ♦ بی اندیشه ؛ بی فکر. ♦ پراندیشه ؛ اندیشناک . با فکرهای گوناگون . رجوع به پراندیشه شود. ♦ رکیک اندیشه ؛ که اندیشه ٔ پست دارد : رکیک اندیشه را در محاورت زبان کند شود. (کلیله و دمنه ). ♦ امثال : که اندیشه ٔ مرد ناکرده کار کند آرزوی گل از تخم خار بهار دلارام جوید ز دی شکر خواهد از بوریایینه نی . ادیب (از امثال و حکم دهخدا ج ١ ص ٣٠). اول اندیشه وانگهی گفتار (پایبست آمده است و پس دیوار). (از امثال و حکم دهخدا ج ١ ص ٣١٤). نیز رجوع به اندیشه افکندن . اندیشه بردن . اندیشه بستن . اندیشه خوار.اندیشه داشتن . اندیشه سنج . اندیشه سوز. اندیشه کردن . اندیشه کشیدن . اندیشه کیش . اندیشه گر. اندیشه گماشتن . اندیشه مند. اندیش ناک . اندیشه ناکی و اندیشه نما شود.