سودا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سودا. [ س َ ] (ع ص ) سیاه . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). ♦ سودا بر سر زدن ؛ مرادف زیر کردن سیاهی . (آنندراج ) : نیست امروز از جنون این شور و غوغا بر سرم در حریم غنچه زد چون لاله سودا بر سرم . صائب (از آنندراج ). رجوع به سوداء شود. ◄ (اِ) خرید و فروخت . (غیاث اللغات ). خرید و فروخت که دو کس با هم کنند و این ترکی است . (آنندراج ). تجارت . بیع و شری . (یادداشت بخط مؤلف ). معامله . داد و ستد. تبدیل . تعویض . (یادداشت بخط مؤلف ) : تا گرفتاری تو در عقل لجوج از تو این سودا همه سودا بود. عطار. گفت صوفی قادر است آن مستعان که کند سودای ما را بی زیان . مولوی . روز اول رفت دینم در سر زلفین تو تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز. حافظ. به دکان من آمدند و پرسیدند چه مقدار سودا کرده ای . (انیس الطالبین ص ١٣٧). ♦ سودای ترکانه کردن ؛ کنایه از معامله ٔ بی تکلف کردن . (آنندراج ). ♦ سودا بر هم خوردن ؛ بهم خوردن معامله است . (از آنندراج ) : متاع دل بهر کس داده بودم بازمیگیرم پریشان طره ای دیدم که برهم خورد سودایم . ابوطالب کلیم (از آنندراج ). ♦ سودا بر هم زدن ؛ کنایه از معامله بهم زدن . (آنندراج ) : رحم کن سودای ما بیچارگان برهم مزن میتوان آخر بجانی بر سر یک مو گذشت . طالب آملی (از آنندراج ). ♦ سودا بریدن ؛ کنایه از معامله را بهم زدن : ما را ز نفع و سود تو سودابریده است سودا بریده است و چه زیبا بریده است . ملا قاسم مشهدی (از آنندراج ). ◄ نام خلطی از اخلاط اربعه و در فارسی به معنی دیوانگی است و این مجاز است، چرا که بسبب کثرت خلط سودا جنون پیدا میشود. (غیاث اللغات ) (آنندراج ) : شگفت از آنکه همه مغز من محبت تست چگونه داند غالب شدن بر او سودا. مسعودسعد. با واقعه ٔ عشقم و با حادثه ٔ هجر در عشوه ٔ وسواسم و در قبضه ٔ سودا. مسعودسعد. و هرگاه که جگر گرمتر کفک او بیشتر باشد و گرمتر، آنرا صفراء سوخته گویند و اگر بغایت سوختگی رسد سودا گویند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). سودا دو گونه است : طبیعی و ناطبیعی . اما طبیعی درد خون است و بدین سبب سطبرتر و گران تر از اوست و طبع او طبع زمین است سرد و خشک و رنگ او سیاه است و مزه ٔ او آمیخته است از شیرینی و ترشی و فراز هم کشیدگی و... (ذخیره ٔخوارزمشاهی ). سودا برد بنفشه وشکر چرا مرا زآن شکر و بنفشه بسودا رسیده کار. خاقانی . گر بدل آزاد بودمی چه غمستی عقده ٔ سودا گشودمی چه غمستی . خاقانی . دماغش را چنان سودا گرفته ست کز آن سودا ره صحرا گرفته ست . نظامی . آری از آنجا که دل سنگ بود خشکی سوداش در آهنگ بود گم شدم در راه سودا رهنمایا ره نمای صبرم از پا اندرآمد دستگیرا دست گیر. سعدی . ◄ دیوانگی : اگر صبر نکنم باری سوداو ناشکیبائی را بخود راه ندهم . (تاریخ بیهقی ). از بهر خنده ٔ آن دیوانه که تا وی از جمله سودای خویش جزوی در من ندیدی در من نخندیدی . (قابوسنامه ). فضل تو چیست بنگر بر سرت از سر هوس برون کن و سودا را. ناصرخسرو. باژگونه است کار این گیتی زین همه هرچه گفتم از سوداست . مسعودسعد. ♦ سودای صفرایی ؛ باشد که نوعی از صفرا بسوزد وسطبر شود و سیاه آنرا سودای صفرایی گویند. سیاه باشد و روشن قرمز و ترش و مگس گرد آن نگردد و زمین را بجوشد و هر جا که بگذرد بسوزد و بخراشد، طبیبان آنرا سودای صفرایی گویند. (از ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ اندیشه . خیال . فکر. هوس . میل . محبت شدید : برون برد از چشم سودای خواب درآورد در دل هوای سفر. لوکری . خواجه احمد حسن گفت : این چه سوداست . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٢٣). دو سودا در یکی سر برنتابد یکی دل با دو دلبر برنتابد. ناصرخسرو. فرمود: یا عزیز تو را با این سودا چکار؟ چنین مگو که نامت از دیوان پیغمبران محو کنم . (قصص الانبیاء ص ١٨٤). حجره ٔ عقل ز سودای زنان خالی کن تا بجان پند تو گیرند همه پرعبران . سنایی . همی گویند کز سودا نباشد آدمی خالی به جان حاسدت آورده اندوه و تعب غوغا. سوزنی . بجز سخا و کرم نیست در دلش سودا چنین بود بحقیقت مآثر سودا. سوزنی . در غمزه ٔ جادوی او نیرنگ رنگارنگ بین در طبع خاقانی کنون سودای گوناگون نگر. خاقانی . سودای این سواد مکن بیش در دماغ تکلیف این کثیف منه بیش بر روان . خاقانی . سرش سودای بازار شکر داشت که شکر هم ز شیرینی اثر داشت . نظامی . ندارم سر تاج و سودای تخت که ترسم شبیخون درآید به بخت . نظامی . غرق دریا تشنه میمیرم مدام این چه سودائی است این سودا خوش است . عطار. یکی را خری درگل افتاده بود ز سوداش خون در دل افتاده بود. سعدی . ز سودا که این پوشم و آن خورم نپرداختم تا غم دین خورم . سعدی . سویدای دل من تا قیامت مباد از شوق و سودای تو خالی . حافظ. چو گل گر خرده ای داری خدا را صرف عشرت کن که قارون را غلطها داد سودای زراندوزی . حافظ. سلطان و فکر لشکر و سودای تاج و گنج درویش و امن خاطر و کنج قلندری . حافظ. علم بهر کمال باید خواند نه بسودای مال باید خواند. اوحدی . ◄ (ص ) بیهوده . باطل : قطره باشد هرکه را دریا بود هرچه جز دریا بود سودا بود. عطار. ♦ امثال : آه نداشت که با ناله سودا کند . از سودای نقد بوی مشک می آید . خوشی بخوشی سودا برضا . سودا چنان خوشست که یکجا کند کسی . سودای اول محمود است . (جامع التمثیل ). سودای خام پختن . هر سری را سودایی است ؛ هر سری دارد در این بازار سودای دگر. یک سر است و هزار سودا؛ یکدل دارد و هزار دلبر . ◄ (اِ) گاهی به معنی عشق آید. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). میانه ٔ دل . (دهار). شیفتگی . محبت . عشق : هرگز نرسد فهم تو درین خط هرچند در او بنگری بسودا. ناصرخسرو. مرا گویی چه سر داری سر سودای او دارم بخاکپای او کامید خاک پای او دارم . خاقانی . چون جام گیری داد ده می تا خط بغداد ده بغداد ما را یاد ده سودای خوبان تازه کن . خاقانی . گر عمر گران کنم بسودات سودای ترا گران مبینام . خاقانی . ای آتش سودای تو خون کرده جگرها بر باد شده در سر سودای تو سرها. خاقانی . ز مجلس در شبستان رفت خسرو شده سودای شیرین در سرش نو. نظامی . همه سرسبزی سودای رخت میخواهم که همه عمر من اندر سر آن سودا شد. عطار. نیست از عاشق کسی دیوانه تر عقل از سودای او کور است و کر. مولوی . بچشم سیاست در او بنگریست که سودای او بر من از بهر چیست . سعدی . گلی را که نه رنگ دارد نه بوی غریب است سودای بلبل بر اوی . سعدی . آنکه عمری شد که تا بیمارم از سودای او گو نگاهی کن که پیش چشم شهلا میرمت . حافظ. روزگاریست که سودای بتان دین من است غم این کار نشاط دل غمگین من است . حافظ. دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم . حافظ. ♦ سودای خام ؛ خیال باطل و سودای خام پختن . خیال باطل کردن : همی رفت و می پخت سودای خام خیالش فروبرده دندان بکام . سعدی . در تاب توبه چند توان سوخت همچو عود می ده که عمر بر سر سودای خام رفت . حافظ. ♦ سودای کج پختن ؛ خیال کج . قصد باطل : حافظ در این کمند سر سرکشان بسی است سودای کج مپز که نباشد مجال تو. حافظ.