اندیشناک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اندیشناک . [ اَ ] (ص مرکب ) اندیشه ناک . متفکر. (یادداشت مؤلف ).فکرمند. فکرناک . (آنندراج ). ◄ هراسان . ترسان . (یادداشت مؤلف ). بیمناک . ترسناک : ز هندو نباشید اندیشناک هزبر دمان را ز روبه چه باک . (گرشاسب نامه ص ٨١). باکالیجار از این معنی نیک اندیشناک شد و دانست کی سخن او هزل نباشد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١١٩). خواند بجان ریزه ٔ اندیشناک ابجد نه مکتب از این لوح خاک . نظامی . من خود اندیشناک پیوسته زین زبان شکسته و بسته . نظامی . رهی کو بود دور ازاندیشه پاک به از راه نزدیک اندیشناک . نظامی . ز دوری در آن ره شد اندیشناک که دارد ره دور و درد و هلاک . نظامی . خاطری همراه من کنند که از دشمنی صعب اندیشناکم . (گلستان ). پیرمردی جهاندیده درآن کاروان بود گفت ای یاران من از این مرد که بدرقه ٔ شماست اندیشناکم . (گلستان ). اگر از آنکس که فرمانده ٔ تست اندیشناکی بر آن کس که فرمانبر تست لطف کن . (مجالس سعدی ).