اندروای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اندروای . [ اَ دَ ] (ص مرکب ) سرگشته و حیران . (برهان قاطع). سرگشته و حیران و سرگردان . (ناظم الاطباء). اندربای : شادمان باد و تن آسان و بکام دل خویش دشمنان را ز نهیبش دل و جان اندروای . فرخی . از خبرهای خلاف و ز سخنهای دروغ خلق را بود دل و جان و روان اندروای . قطران . بخت بنشاند ترا باز بکام اندر تخت جان خصمان ترا کرد از آن اندروای . قطران . مانده از سیلی جاهت سر چرخ اندر پیش گشته از طعنه ٔ حلمت دل کوه اندروای . انوری . نتوان گفت که محتاج نباشد لیکن باد حرصش نکند همچو خسان اندروای . انوری . ♦ دل اندروای ؛ سرگشته دل . آنکه دلش حیران است . حیران . سرگشته : کسی که خدمت جز او کند همیشه بود ز بهرعاقبت خویشتن دل اندروای . فرخی . نبید تلخ و سماع حزین بکف کردم ز بهر روی نکو مانده ام دل اندروای . فرخی . بدرگه ملک شرق هرکه را دیدم نژند و خسته جگر دیدم و دل اندروای . فرخی . ◄ سرنگون و آویخته . (برهان قاطع). سرنگون و سر فروافکنده و واژگون و معلق . (ناظم الاطباء). معلق . آویخته . (فرهنگ فارسی معین ) : او همان است که از گردش خویش مرد را کرد برمح اندروای . فرخی . هوا چو خاک به طبعش فرونشیند پست زمین چو ذره بحلمش بماند اندروای . عنصری . تا زمین را سکون نخواهد بود جز بدور سپهر اندروای . انوری . ◄ در هوا. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ (اِ مرکب ) آرزو و خواهش . ◄ احتیاج و حاجت . (ناظم الاطباء). ◄ هوا. (فرهنگ ایران باستان پورداود ص ٦٠) . ◄ (اِخ ) فرشته ٔ هوا. (فرهنگ ایران باستان پورداود ص ٢٤٦). و رجوع به اندربای شود.