اندرنهادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اندرنهادن . [ اَ دَ ن ِ / ن َ دَ ] (مص مرکب ) قرار دادن . گذاشتن . در درون چیزی گذاشتن . در داخل چیزی قرار دادن : گر کسی بودی که زی توام بفکندی خویشتن اندرنهادمی بفلاخن . رودکی . ♦ شمشیر اندرنهادن ؛ شمشیر کشیدن . با شمشیر حمله بردن : سپاه گروه گروه بر دشمن حمله کردند... خالد [ ابن ولید] شمشیر اندر نهاد و دشمن را همچنان بهزیمت اندر همی کشت . (تاریخ بلعمی ). برآهیخت شمشیر و اندر نهاد گیا را ز خون بر سر افسر نهاد. فردوسی . آن ستونها بسوخت و مقدار پنجاه گز بیفتاد و مسلمانان شمشیر اندر نهادند و بسیار کس را بکشتند. (تاریخ بخارا). ◄ در ابیات زیرحمله کردن است یا بحذف مفعول (شمشیر) : پس اندرنهادند ایرانیان بدان لشکر بی مر چینیان . دقیقی . در حصن بگرفت و اندرنهاد سران را ز خون بر سر افسر نهاد. فردوسی . و رجوع به نهادن شود.