اندرافکندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اندرافکندن . [ اَ دَ اَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) افشاندن . پراکندن : بصد جای تخم اندرافکند بخت بتندید شاخ و برآورد رخت . عنصری . ◄ نوشیدن . بیکبار نوشیدن : تا خبر یابم جامی دوسه اندرفکنم رخ کنم سرخ و فرودآیم با ناز و بطر. فرخی . ◄ داخل کردن : تو هم اکنون نزد افشین روی و اگر بار ندهد خویشتن را اندرافکنی و بخواهش و تضرع و زاری پیش این کار بازشوی . (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ١٧٤). و رجوع به افکندن و انداختن شود.