اندرافتادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اندرافتادن . [ اَ دَ اُ دَ ] (مص مرکب ) حادث شدن . اتفاق افتادن : حرب اندرافتاد میان فریقین . (تاریخ سیستان ). ◄ خود را در میان چیزی انداختن : میزری چبود اگر او گویدم دررو اندر عین آتش بی ندم اندرافتم از کمال اعتقید نیستم زاکرام ایشان ناامید. مولوی . اندرافتد گاو [ درمیان علف ] با جوع البقر تا بشب آنرا چرداو سربسر. مولوی . و رجوع به افتادن شود. ♦ اندرافتادن به کسی یا چیزی ؛ درافتادن با او : این چند تن فصحا جمع شدند و گفتند ما نقیضه ٔ قرآن همی تصنیف کنیم و مدتهاء مدید بدان اندرافتادند و فصیح تر ایشان ابن المقفع. (مجمل التواریخ ). و رجوع به درافتادن شود.