اندام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اندام . [ اَ ] (اِ) بدن . (برهان قاطع) (سروری ) (هفت قلزم ). بدن و تن . (انجمن آرا) (ناظم الاطباء). بمجاز تمام بدن بلکه مطلق جسم را گویند لهذا اندام گل، اندام کوه و اندام آفتاب هم آمده . (غیاث اللغات ) (از آنندراج ). تن . بدن . جسم . کالبد. (فرهنگ فارسی معین ). هندام . شلو. شلا. طن . عرض . قمة. (منتهی الارب ). وجود. پیکر. قالب . صورت . (یادداشت مؤلف ). و بلورین اندام، گل اندام، سیم اندام، بهاراندام، تنگ اندام، خوش اندام و سمن اندام از مرکبات آن است . (از آنندراج ) : سبک پیرزن سوی خانه دوید برهنه بر اندام او درمخید. بوشکور. اندام دشمنان تو از تیر ناوکی مانند سوک خوشه ٔ جو باد آژده . شاکر بخاری (از فرهنگ اسدی نخجوانی ). برافتاد لرزه برا ندام اوی چو دیدش همه کار با کام اوی . فردوسی . که در چرم خر نازک اندام تو همی بگسلد خواب و آرام تو. فردوسی . ببالا دراز وبه اندام خشک بگرد سرش جعد مویی چو مشک . فردوسی . همی گفت چندی زآرام اوی ز بالا وپهنا و اندام اوی . فردوسی . همچون رطب اندام و چو روغنش سرین همچون شبه زلفگان و چون دنبه الست . عسجدی (از لغت نامه ٔ اسدی ص ٤٧). دانی که جز اینجای هست جایش روحی که مجرد شده است از اندام . ناصرخسرو. بزمین عراق دوا نزده قلم است هریکی را قد واندام و تراشی دیگر و هریکی را به بزرگی از خطاطان بازخوانند. (نوروزنامه چ اوستا ص ٩٤). شکرش در دهان نهدو آنگه ببرد پاره ای ز اندامش . خاقانی . قد چو قدح خم دهید پس همه درخم جهید پیش که بیرون جهد آتش از اندام صبح . خاقانی . ز پری شکم اندام مار بگشاید. ظهیر. به آب اندام را تأدیب کردند نیایشخانه را ترتیب کردند. نظامی . بی تو نشاطیش در اندام نی در ارمش یک نفس آرام نی . نظامی . درآمد کار اندامش بسستی ببیماری کشید از تندرستی . نظامی . ز رنج راه بود اندام خسته غبار از پای تا سر بر نشسته . نظامی . بشکافته است پوست بر اندام من چو نار از بسکه من بدانه ٔ لعلش بیاکنم . کمال . اندام تو خود حریر چینی است دیگر چه کنی قبای اطلس . سعدی . سنجاب در بر میکنم یک لحظه بی اندام او چون خارپشتم گوییا سوزن در اعضا میرود. سعدی . خشک شد اندام گل از رنج باد باد در اندام کسی را مباد. امیرخسرو. آن کز نهیب خنجرش اندام آفتاب پیوسته می جهد چو دل برق در یمن . سلمان (از آنندراج ). خال ؛ نقطه ٔ سیاه که بر اندام باشد. قفیخة؛ اندام پرگوشت . عرض ؛ بوی اندام خوش یا ناخوش . هرض ؛ گر خشک که بر اندام برآید از حرارت . (منتهی الارب ). ♦ اندام شکنج ؛ تشنج . (یادداشت مؤلف ) : و (فوتنج ) آن اندام شکنج را که با... بود سود دارد. (الابنیة عن حقایق الادویة). ♦ آکنده اندام ؛ فربه : مورم ؛ مرد آکنده اندام . (منتهی الارب ). ♦ پیس اندام ؛ مبروص . و رجوع به پیس اندام شود. ♦ ریزه اندام ؛ آنکه تنش ریزه و کوچک باشد: عل ؛ مرد ریزه اندام . (منتهی الارب ). ♦ سپیداندام ؛ آنکه اندامش سفید باشد : بیاض روز درآید چو از دواج سیاه برهنه بازنشیند یکی سپیداندام . سعدی . ♦ سست اندام ؛ وغب . موثوخ : موثخ ؛ مرد سست اندام، (منتهی الارب ). ♦ سمن اندام ؛ آنکه اندامش چون گل سمن (یاسمن ) نازک و لطیف باشد : شوخی شکرالفاظ و مهی سیم بناگوش سروی سمن اندام و بتی حورسرشتی . سعدی . ♦ سیم اندام ؛ آنکه اندام وی سفیدو تابان باشد. (فرهنگ فارسی معین ) : جایی که سرو بوستان با پای چوبین می چمد ما نیز در رقص آوریم آن سرو سیم اندام را. سعدی . اگر برقص درآیی تو سرو سیم اندام نظاره کن که چه مستی کنند و جانبازی . سعدی . بگریه گفتمش ای سروقد سیم اندام اگرچه سرو نباشد بر او گل سوری . سعدی . گرم بازآمدی محبوب سیم اندام سنگین دل گل از خارم برآوردی و خار از پاو پا از گل . سعدی . ♦ ضعیف اندام ؛ ناتوان . لاغر : ملک در هیأت او نظر کرد شخصی دید سیه فام، ضعیف اندام . (گلستان سعدی ). ♦ عرض اندام ؛ خودنمایی . (از فرهنگ فارسی معین ) . ♦ عرض اندام کردن ؛ خودنمایی کردن . ♦ گل اندام ؛ آنکه اندامش در نازکی و زیبایی و لطافت بگل ماند: در خواب گزیده لب شیرین گل اندام از خواب نباشد مگر انگشت گزیده . سعدی . گل را مبرید پیش من نام با عشق وجود آن گل اندام . سعدی . و رجوع به گل اندام در حرف «گ » شود. ♦ لرزه بر اندام افتادن . کنایه از سخت هراسیدن . متوحش شدن . ترسیدن : گریه و زاری آغاز نهاد و لرزه بر اندامش افتاد. (گلستان ). عکس تیغ تو اگر کوه ببیند برعکس کوه را لرزه از آن بیم فتد بر اندام . سلمان (از آنندراج ). و رجوع به لرزه شود. ♦ نازک اندام ؛ آنکه تنش نازک و لطیف و نرم باشد : نازک اندام سرخوشی میکرد بدلگامی و سرکشی میکرد. سعدی (هزلیات ). چندانکه خوب ولطیف و نازک اندامند درشتی و سختی کنند. (گلستان ). ♦ نرم اندام ؛ آنکه بدنش نرم باشد: غرل ؛ مرد فروهشته و نرم اندام . (منتهی الارب ). ◄ عضو. (السامی ) (سروری ) (رشیدی ) (مهذب الاسماء) (دهار) (انجمن آرا) (منتهی الارب ). عضو آدمی . (برهان قاطع) (هفت قلزم ). مطلق عضو ظاهری . (غیاث اللغات ). مطلق عضو ظاهری آدمی و اگر چه اعضا بسیارند مشهور هفت اندام است . (ازآنندراج ). جارحه . (السامی ) (دهار). عضو آدمی و سایرحیوانات . (ناظم الاطباء). هریک از اعضای بدن . (فرهنگ فارسی معین ). هرگاه که اندام مطلق گویند اندامهاء مرکب را خواهند چون سر و گردن و دست و پای و سینه و پشت و شکم و غیر آن . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ) : تنش نقره ٔ پاک و رخ چون بهشت برو بر نبینی یک اندام زشت . فردوسی . کنون هریکی از یک اندام ماه فرستیم یک نامه نزدیک شاه . فردوسی . بنامه هر اندام [ دختر شاه هند ] را هریکی صفت کرده بودند از او اندکی . فردوسی . پر از روغن گاو و جامی بزرگ فرستاد زی فیلسوف سترگ که این را به اندام ها در بمال سرین و میان و بر و پشت و یال . فردوسی . دل بجای شاه باشد وین دگر اندامها ساخته چون لشکر شطرنج یکدیگر فراز. منوچهری . ازیرا خون همی بارم ز دیده که خون آید ز اندام بریده . (ویس و رامین ). هر اندامش [ محمد ص را ] ایزد یکایک ستود هنرهاش را بر هنر برفزود. اسدی . سپرز اندامی است با منفعت بسیار و خانه ٔ سوداست . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). تنک مپوش که اندامهای سیمینت درون جامه پدید است چون گلاب از جام . سعدی . جوارح ؛ اندامهای مردم که بدان کار کنند. (منتهی الارب ). ♦ اندام اندام ؛ عضوبعضو، پارچه پارچه : چون سخن در نظر از لفظ تو اندام گرفت به عدم بازرود خصم تو اندام اندام . سوزنی . ♦ اندام اندام کردن ؛ پارچه پارچه کردن . (ناظم الاطباء). تفصیل . بقطعات بریدن . جدا جدا کردن . (یادداشت مؤلف ): قصب الشاة؛ جدا نمود هر استخوان گوسپند را و اندام اندام کرد. (منتهی الارب ). تعضیة؛ اندام اندام کردن و جدا نمودن . (منتهی الارب ). تفصیل ؛ اندام اندام کردن قصاب گوسپند را. (منتهی الارب ). ♦ اندام بریده ؛ مقطوع العضو. (اصطلاحی در نجوم ). (از فهرست لغات و اصطلاحات التفهیم ص قلج ) : برجهای اندام بریده کدامند. (التفهیم ص ٣١٩). و رجوع به بریده اندام در همین ترکیبات شود. ♦ اندام پس ؛ سرین . دبر. (یادداشت مؤلف ). ♦ اندام پیش ؛ آلت تناسل . (ناظم الاطباء). قبل، خلاف دبر. (از منتهی الارب ). ♦ اندام دانا ؛ حواس خمسه ٔ ظاهر که سمع و بصر و شم و لمس و ذائقه است . (از شعوری ج ١ ص ٩٩) : چنان بر وی اثر کرده ست سودا که مختل شد همه اندام دانا. میرنظمی (از شعوری ). ◄ انگشت سبابه . (ناظم الاطباء). ♦ اندامهای کارکنش ؛ اعضاء عامله . (فرهنگ فارسی معین ) : چون ما چیزی بخواهیم، نخست اعتقادی بود یا دانشی یا گمانی یا تخیلی که این چیز بکارست و بکارست آن بود که چیزی نیکوست یا سودمندست مارا. آنگاه ما را سپس اعتقاد آرزو افتد و چون آرزو بنیرو شود آنگاه اندامهای کارکنش اندر جنبش افتد و آن کار بحاصل شود. (دانش نامه ٔ علایی ص ١٢٣). ♦ بریده اندام ؛ مقطوعةالاعضاء. اندام بریده : حمل و ثور و اسد و حوت بریده اندام اند. (التفهیم ص ٣١٩). و رجوع به اندام بریده در همین ترکیبات شود. ♦ هفت اندام ؛ هفت عضو : هزار اختر نباشد چون یکی خور نه هفت اندام باشد چون یکی سر. (ویس و رامین ). قرارم شد ز هفت اندام کوهر هفت ناکرده ز هفتم پرده رخ بنمود گویی نوبهار است این . خاقانی . هفت اندام زمین زنده بماند کابهرش حبل الورید و ابهر است . خاقانی . نمازی نیست گرچه هفت دریا اندرون دارد کسی اندر پرستش هست هفت اندام کسلانش . خاقانی . و رجوع به هفت اندام در حرف «هَ» شود. ◄ نوعاًاعضا را گویند خواه از آدمی باشد و یا غیر آن . (ناظم الاطباء). اجزای یک آلت یا یک دستگاه : اندامهای اسطرلاب . (فرهنگ فارسی معین ).جوارح . (یادداشت مؤلف ). اعضا. اجزا : من نیز مکافات شما بازنمایم اندام شما یک بیک از هم بگشایم . منوچهری . اندام شما بر بلگد خرد بسایم . منوچهری . چو پرگاری که از هم بازدری زهم باز اوفتد اندام دشمن . منوچهری . اندام تنش شکسته شد خرد زاندیشه ٔ او بدست و پا مرد. نظامی . طراوت برده لعل او زبادام یک از یک خوبتر اجزا و اندام . نظامی . ♦ اندامهای اسطرلاب ؛ اعضاء و اجزاء اصلی اسطرلاب همچون ام و صفیحه و عضاده . (فهرست لغات و اصطلاحات التفهیم ص قلج ) : اندامهای اسطرلاب کدامند... (التفهیم ص ٢٨٥). ◄ قد و قامت و هیکل و شکل بدن . (ناظم الاطباء). قد و قامت . قد و بالا. هیکل . (فرهنگ فارسی معین ): ماه و ماهی را مانی ز روی و اندام . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٨٩). شاعر آن درزیست دانا کو به اندام کریم راست آرد کسوت مدحت بمقراض کلام . سوزنی . ◄ زیبایی . (شرفنامه ٔ منیری ) (ناظم الاطباء) (برهان قاطع) (هفت قلزم ). آراستگی . (رشیدی ) (سروری ). آراستگی و زیبایی . (مؤید الفضلاء). خوبی و زیبایی مجاز است و بمعنی تقطیع و موزونیت مأخوذ از این است . (آنندراج ). برازندگی تن . (یادداشت مؤلف ). نظام . (جهانگیری ) (سروری ). نظام حال . (شعوری ج ١ ورق ١١٨) (رشیدی ). با لفظ گرفتن و دزدیدن و ریختن و پیچیدن و داشتن بمعنی خوبی و زیبایی مستعمل است . (از آنندراج ) : حکایتی که غریب تر و مختصر باشد بازگوییم که بدین قدر کتاب دراز نگردد و از اندام بیرون نشود. (اسکندرنامه نسخه ٔ سعید نفیسی ). آن مرد قصه ٔ ضحاک تازی آن شب از برای شاه [ اسکندر ] بازگفت ... بعینها چنانکه در شهنامه ٔ فردوسی نظم داده است ... و مادر این کتاب الاقصه ٔ اسکندر... بازنمی گوییم که قصه از اندام بیرون می افتد و خوانندگان ملول می شوند. (اسکندرنامه نسخه ٔ سعید نفیسی ). سرو را با قامت رعنا که هست پیش اندام تو هیچ اندام نیست . سعدی (از شرفنامه ٔ منیری ). قمریان پاس غلط کرده ٔ خود می دارند ورنه یک سرو در این باغ به اندام تو نیست . صائب (از آنندراج ). خدا نان دهد کو دندان، جامه دهد کو اندام . (یادداشت مؤلف ). گیرم که فلک جامه دهد کو اندام . (از فرهنگ شعوری ج ١ ورق ١١٨). ♦ اندام پیچیدن ؛ در شعر زیر نظامی آمده و معنی آن بدرستی معلوم نیست : چو در روز پیچیدی اندام را گره برزدی گوش ضرغام را. (از آنندراج ). ♦ اندام ریختن ؛ بنا بنوشته ٔ صاحب آنندراج اندام با لفظ ریختن به معنی خوبی و زیبایی مستعمل است . در بیت زیر که وی از زلالی نقل کرده معنی روشنی بنظر نمی رسد : هوای رقصشان اندام می ریخت چو برگ گل سر از بادام می ریخت . ♦ بااندام ؛ کار بانظام . (از انجمن آرا) (از آنندراج ). ♦ به اندام ؛ پیوسته و ساخته . (فرهنگ اسدی از یادداشت مؤلف ). متناسب . متناسب الاعضاء. موزون . بنظام . بطور شایسته . چنانکه باید : گیهان بعدل خواجه ٔ عدنانی عدن است و کارهاست به انداما. رودکی . همه کار او را به اندام کرد پسش خان گشتاسبی نام کرد. دقیقی . چنین گفت آنگه کمان را بدست بمالد گشاید به اندام شست نباید زدن تیر جز بر سرون که از سینه پیکانش آید برون . فردوسی . به اندام کالوشه ای برنهاد وزان رنج مهمان همی کرد یاد. فردوسی . مادرش بجسته سرش از تن بگسسته نیکو و به اندام جراحتش ببسته . منوچهری . مهره های عجز سه است، لگن سخت به اندام درهم نشسته است و استوار پیوسته . (ذخیره ٔ خورازمشاهی ). هربیت که چون تیر به اندام زمن رفت در وقت زند بر دل بدخواه تو پیکان . مسعودسعد. سوزنیم مرد به اندام ... شاعر پخته سخن خام ... سوزنی . هرکو نه به اندام کند بندگی تو آرند بدان سر سه طلاقی به شش اندام . جمال الدین عبدالرزاق (از انجمن آرا). دین روشن ایام است ازو دولت نکونام است ازو ملکت به اندام است از او ملت بسامان نیز هم . خاقانی . کار به اندام ؛کاری بنظام و راست . (اوبهی ). ♦ بی اندام ؛ ناآراسته و نامتناسب و بدشکل . (ناظم الاطباء). بی تناسب و ناهموار : هرچه هست از قامت ناساز بی اندام ماست ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست . حافظ (از انجمن آرا). ♦ بی اندامی ؛ عدم تناسب . زشتی : از خوک بباغ در چه افزاید جز زشتی و خامی و بی اندامی . ناصرخسرو. ♦ تمام اندام ؛ بااندام . (یادداشت مؤلف ). غدفن . میل . عراهل ؛ اسب تمام اندام . (منتهی الارب ). ◄ ادب . (رشیدی ). ادب و آداب و قاعده و روش . (برهان قاطع). آداب و قاعده و وضع و اسلوب . (آنندراج ). ادب و روش . (جهانگیری ). آداب و قاعده و روش .(هفت قلزم ) (ناظم الاطباء). ◄ تعلیم و تربیت . (ناظم الاطباء). ◄ فضای خانه . (جهانگیری ) (برهان قاطع) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء). عرصه .(ناظم الاطباء). ◄ آلت رجولیت . نره . شرم مرد. احلیل . (فرهنگ فارسی معین ). آلت رجل و فرج نسوان . (فرهنگ شعوری ج ١ ورق ١١٨ الف ). کنایه از شرم مرد یا زن . فرج . عورت . در زبان ادب کنایه از شرم . (از یادداشتهای مؤلف ): حائص ؛ ناقه ای که نر بر وی گشنی نتواند کرد از تنگی اندامش . (السامی فی الاسامی ). یاد کن مریم ... را که اندام خود از فساد و زنا نگاهداشت . (تفسیر ابوالفتوح رازی ). و این (فرج ) کنایت است از اندام مرد و زن . (تفسیر ابوالفتوح رازی ). حائص، کصاحب، ناقه که فحل بدو گشنی نتواند کرد از تنگی اندامش . (منتهی الارب ). ♦ اندام شرم ؛ آلت تناسل . (ناظم الاطباء). فرج . (یادداشت مؤلف ): عورة؛ اندام شرم مردم . (منتهی الارب ). ♦ اندام نهانی ؛ آلت تناسل . (ناظم الاطباء): امراق ؛ اندام نهانی آشکارا کردن . (منتهی الارب ). ♦ اندام نهانی زن ؛ سرمه دان عاجی . خوشگاه . نون موسی . هاون . دریا.شلفیه . کاف ران . چشم سوزن . بادام توأم . میان پا. میان پاچه . میان ران . مشک چرمی . (از مجموعه مترادفات ص ٥٢) (از آنندراج ) . ♦ بسته اندام ؛ رتقاء. (السامی ) . ◄ و به معنی سینه ٔ لطیف و نازک زیبا، سیمرنگ، حریر، یاسمین، زخم آزمای از صفات و تشبیهات اوست . (آنندراج ). ◄ راست و درست و متناسب و خوشگل و مرتب و آراسته و منظم و نیک و زیبا. (ناظم الاطباء). زیبا. (برهان قاطع) (هفت قلزم ). هرکاری را گویند که آراسته بانظام و اصول بود. (از برهان قاطع) (هفت قلزم ). کاری که بنظام آید. (مؤید الفضلاء). کاری پیوسته و ساخته . (فرهنگ اسدی چ دبیرسیاقی ص ١٣١).
اندام . [ اِ ] (ع مص ) پشیمانی دادن کسی را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). پشیمان گردانیدن . (تاج المصادر بیهقی ) (از اقرب الموارد).