اندام گرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اندام گرفتن . [ اَ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) بنظام شدن . چنانکه باید گردیدن . (یادداشت مؤلف ) : چون سخن در نظر از لفظ تو اندام گرفت به عدم بازرود خصم تو اندام اندام . سوزنی . لب لعل تو ز خون دل من کام گرفت سرو قد توز آغوش من اندام گرفت . صائب (از آنندراج ). بی وصل تو دل در برم آرام نگیرد بی صحبت تو کار من اندام نگیرد. ملاطغرا (از آنندراج ).