انداز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انداز.[ اَ ] (اِمص ) به معنی مصدر است که انداختن باشد. (از برهان قاطع). عمل انداختن . (فرهنگ فارسی معین ). ♦ بارانداز ؛ آنجا که بار فرود می آورند: بارانداز کشتی . ♦ پاانداز ؛ آنچه بزیر پا می اندازند. و رجوع به پاانداز شود. ۩ قواد، دلال محبت . جاکش . (از فرهنگ لغات عامیانه جمال زاده ). ♦ پس انداز ؛ صرفه جویی . کنار گذاشتن پولی از روی درآمد. (فرهنگ لغات عامیانه جمال زاده ). ♦ پشت هم انداز ؛ حقه باز. و رجوع به همین ماده در حرف پ شود. ♦ پشت هم اندازی ؛ حقه بازی . حیله گری . تزویر. و رجوع به همین ماده در حرف «پ » شود. ♦ پشت هم اندازی کردن ؛ پشت هم انداختن . (از فرهنگ فارسی معین ). ♦ پیش انداز ؛ آنکه پیش اندازد. آنکه سبقت دهد. (از فرهنگ فارسی معین ). ۩ کسی که بجلو راند. (از فرهنگ فارسی معین ). ۩ پارچه ای که در وقت طعام خوردن بروی زانو گسترند. دستارخوان : یک عدد صراحی نقره مملو از رواح ریحانی ... با پیاله ٔ طلا و پیش انداز زربفت از پی او فرستادند. (عالم آرا ج ٢ ص ٦٢٤)(از فرهنگ فارسی معین ). ۩ رشته ٔ جواهر که زنان از گردن آویزند و در پیش سینه قرار دهند. (فرهنگ فارسی معین ). ♦ تیرانداز ؛ تیراندازنده : بخل کش دادده و شیرکش و زهره شکاف تیغکش باره فکن نیزه زن و تیرانداز. منوچهری . شرط عقل است صبر تیرانداز. (گلستان ). چهارصد مرد تیرانداز که خدمت او بودند همه خطا کردند. (گلستان سعدی ). چشمان ترک و ابروان جان را بناوک می زنند یارب که دادست این کمان آن ترک تیرانداز را. سعدی . سپرت می بباید افکندن ای که دل میدهی به تیرانداز. سعدی . باکم از ترکان تیرانداز نیست طعنه ٔ تیرآورانم میکشد. حافظ. ♦ تیراندازی ؛ عمل تیر انداختن : خم ابروی تو در صنعت تیراندازی برده از دست هرآن کس که کمانی دارد. حافظ. ♦ چرخ انداز ؛ کماندار. (برهان قاطع) : جوانی ببدرقه همراه ما شد سپرباز چرخ انداز. (گلستان ). و رجوع به چرخ انداز در حرف «چ » شود. ♦ چشم انداز ؛ مساحتی از دشت یا تپه و کوه که چشم آنرا ببیند. منظره . (از فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به چشم انداز شود. ♦ چشم انداز شدن ؛ از بالا نظر کردن . ۩ غافل بودن از... تغافل کردن از... (از فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به چشم انداز شدن شود. ♦ حکم انداز ؛ تیرانداز ماهر که در تیراندازی خطا نکند. (از یادداشت مؤلف ). ♦ خاک انداز ؛ بیلچه ای که خاک و خاکروبه و خاکستر و امثال آنها بدان، بدور اندازند. (از یادداشت مؤلف ). و رجوع به خاک انداز و خاک انداختن شود. ♦ خمپاره انداز ؛ سلاحی شبیه توپ که بدان خمپاره اندازند. ♦ دست انداز ؛ گودی و ناهمواری در راه : این راه دست انداز دارد. ♦ ژوبین انداز ؛ پرتاب کننده ٔ ژوبین (زوبین ). ♦ سراندازی ؛ انداختن سر. فدا کردن سر : اگر کلاله ٔ مشکین ز رخ براندازی کنند در قدمت عاشقان سراندازی . سعدی . و رجوع به سرانداز و سراندازی در حرف «س » شود. ♦ سنگ انداز ؛ عمل سنگ انداختن : ز سنگ انداز او سنگی که جستی پس از قرنی سر گردون شکستی . ؟ ۩ سنگ انداز و سنگ اندازان، جشن آخر ماه شعبان است که اکنون کلوخ انداز و کلوخ اندازان گویند. (از حاشیه ٔ دیوان مختاری چ جلال الدین همایی ص ٢٢٧) : یکی ترانه درانداز حسب حال که هست خدایگان را فردا نشاط سنگ انداز. مختاری . ♦ شلنگ انداز ؛ کسی که شلنگ (قدم بلند) برمیدارد. (از فرهنگ عامیانه ٔ جمال زاده ). ۩ راه رفتن در حال شلنگ اندازی . (از فرهنگ عامیانه ٔ جمال زاده ). ♦ شلنگ انداز رفتن ؛ با گامهای بلند راه رفتن . ♦ غلطانداز ؛ چیزی یا کسی که مردم را بغلط می اندازد. چیزی یا کسی که ظاهرش جز باطنش است . ♦ کمندانداز ؛ آنکه کمند را برای اسیر کردن دشمن یا صید حیوان بسوی او بیندازد. کمندافکن . (از فرهنگ فارسی معین ). ♦ کمنداندازی ؛ عمل کمندانداز : صید مطلب نکند جز به کمنداندازی هرکه قطع نظر از عالم اسباب کند. مخلص کاشی (از فرهنگ فارسی معین از بهار عجم ) (آنندراج ). ♦ گوهراندازی ؛ دور انداختن گوهر. کنایه از اعراض از مال اندوزی . و رجوع به گوهراندازی در حرف «گ » شود. ♦ ناوک انداز ؛ اندازنده ٔ ناوک . پرتاب کننده ٔ ناوک . و رجوع به ناوک انداز درحرف «ن » شود. ♦ نفطانداز ؛ وسیله ای که بدان نفط می انداختند (در جنگهای قدیم ). ۩ کسانی که نفط پرتاب می کردند (در جنگهای قدیم ). ♦ نفطاندازی ؛ عمل نفط انداختن : هندوی نفطاندازی همی آموخت .(گلستان از کلیات سعدی چ مصفا ص ١١٤). ◄ قصد و میل نمودن . (برهان قاطع) (هفت قلزم ). قصدکردن . (جهانگیری ). قصد و آهنگ . (رشیدی ) (انجمن آرا)(آنندراج ). قصد. (غیاث اللغات ). قصد و میل . (ناظم الاطباء) (از فرهنگ فارسی معین ). قصد و عزم . (از شعوری ج ١ ورق ١٠٩) : باز ابرو کرد بالا ترک تیرانداز من عالمی را کشت و دارد این زمان انداز من . عبدالرزاق کاشی (از شعوری ج ١ ورق ١٠٩). گر مرغ سازند از گلم بر بامش افتم از هوا خواهم شد آخر صید او میدانم از انداز خود. سیفی بخاری (از شعوری ج ١ ورق ١٠٩). شدند آن هژبران آهو شکار برانداز آهو بر آهو سوار. هاتفی (از شعوری ج ١ ورق .١٠٩). انداز بلند است خدا آرد راست ؟ (آنندراج ). ◄ (اِ) اندازه و مقیاس و مقدارچیزی . (برهان قاطع) (هفت قلزم ). مقدار چیزی . (رشیدی ). مقدار و مقیاس چیزی . (سروری ). قیاس . (برهان قاطع)(ناظم الاطباء) (از انجمن آرا). اندازه و مقدار چیزی . (از انجمن آرا) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء). مقدارو مقیاس . (انجمن آرا). اندازه . مقیاس . مقدار. (فرهنگ فارسی معین ) : اگر بشمری نیست انداز و مر همی از تبیره شود گوش کر. فردوسی . به طینوش گفت این نه مقدار اوست برانداز آن کو پرستار اوست . فردوسی . تو هستی زن و مرد من پس نخست ز من باید انداز فرهنگ جست . اسدی . از رنج درون خسته ام هیچ مپرس از حال دل شکسته ام هیچ مپرس انداز پرش رفته ز یادم عمریست ای دوست زبان بسته ام هیچ مپرس . سلطان خدیجه بیگم بنت کلبعلیخان (از یادداشت مؤلف ). ♦ بانداز ؛ باندازه : دگر گفت کوشش بانداز و بیش چه گویی کز آن دو کدام است پیش . فردوسی . و رجوع به باندازه در ترکیبات اندازه شود. ♦ برانداز ؛ تخمین . سنجش . برآورد. ♦ برانداز کردن ؛ برآورد کردن . سنجیدن . ♦ بی انداز ؛ بی اندازه . بی قیاس : جاودان شاد زیاد آن ملک کامروا لشکرش بی عدد و مملکتش بی انداز. فرخی . کی تواند خرید جز دانا بچنین مال ناز بی انداز. ناصرخسرو. و رجوع به بی اندازه در ترکیبات اندازه شود. ◄ قدر و مرتبه .(انجمن آرا) (آنندراج ). مقدار و مرتبه . (غیاث اللغات ). شایستگی . لیاقت . مقام : بزرگان که بودند با او [ رستم ] بهم برنج و بجنگ و بشادی و غم براندازشان یک بیک هدیه داد[ کیخسرو ] از ایوان خسرو برفتند شاد. فردوسی . بهنگام گوید سخن پیش شاه سزا دارد انداز هرکس نگاه . اسدی . ◄ حمله کردن . (برهان قاطع) (هفت قلزم ) (آنندراج ). حمله . (ناظم الاطباء). ◄ قدرت . ◄ حال . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). ◄ حدس . (ناظم الاطباء). تخمین کردن . (از شعوری ج ١ ورق ١٠٩). ♦ انداز رسا ؛ کنایه از فکر رسا و طرزی که هر کسی را پسند آید. (غیاث اللغات ) (از آنندراج ). ◄ مجازاً به معنی برجستن است . (از آنندراج ) : گرچه دوری ز درش داشت بسی باز مرا شوق افکند در آن کو به یک انداز مرا. غیاثای حلوایی (از آنندراج ). ◄ ادای دلپذیر. (غیاث اللغات ). ادای دلپسند. (آنندراج ). ◄ اندود دیوار. ◄ گچ و ابزار و آلت و ماله ٔ گچ مالی . (از ناظم الاطباء). ◄ (نف ) در ترکیب بجای «اندازنده » نشیند تیرانداز. سنگ انداز. (فرهنگ فارسی معین ). اندازنده و افگننده و پرت کننده و افشاننده و پیمانه کننده و در این معانی همیشه بطور ترکیب استعمال میگردد. (ناظم الاطباء) . اندازنده . (رشیدی ). ◄ قصدکننده . ◄ (فعل امر) میل نمای و قصد کن . (برهان قاطع) (از هفت قلزم ) .