انبوه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انبوه . [ اَم ْ ] (ص ) بسیار، خواه بسیاری مردم و خواه چیزی دیگر. (از برهان قاطع). بسیار و متعدد. (ناظم الاطباء). بسیار. (انجمن آرا). بسیار. متعدد. کثیر. (فرهنگ فارسی معین ) : بر مقدمه ٔ او احنف قیس بود و سپاهی انبوه با او بودند. (تاریخ سیستان ). احمدبن سمن را با لشکر انبوه کاری آنجا فرستاد. (تاریخ سیستان ). این روز بوالحسن دررسید با لشکری انبوه و آراسته . (تاریخ بیهقی ).جاسوسان رسیدند که علی تگین لشکری انبوه آورده است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٤٩). باید که بدیوان ننشینی که آنجا قوم انبوه است . (تاریخ بیهقی ). دانشمند نبیه و حاکم لشکر نصربن خلف را گفت [ مسعود ] مردم انبوه بر کار باید کرد تا... (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٥٧). ای برادر چشم من زینها و زین عالم همه لشکری انبوه بیند در رهی پر جوی و جر. ناصرخسرو (دیوان چ مینوی - محقق ١٧٣). زین الدین علی با لشکری آراسته و انبوه برسید و بدر بغداد آمد. (راحةالصدور راوندی ). ارکان دولت و انیاب مملکت و اعوان و انصار خویش را جمع کرد و با لشکری انبوه روی بدیار اسلام آورد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). چون بدر که سر برآرد از کوه صف بسته ستاره گردش انبوه . نظامی . موسی علیه السلام درویش را دید از برهنگی بریگ اندر شده ... دعا کرد... پس از چند روزی ... مرو را دید گرفتار و خلقی انبوه برو گرد آمده . (گلستان ). گهرهای مبیّن دید انبوه نه در دریا شود حاصل نه در کوه . امیرخسرو (از آنندراج ). خضم ؛ جماعت انبوه . (منتهی الارب ). جمّه ؛ جماعتی انبوه از مردمان که دیت خواند. (منتهی الارب ). ◄ پر ومملو. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از فرهنگ فارسی معین ). پر. (انجمن آرا) : یکی قلعه بالای آن کوه بود که آن حصن ازمردم انبوه بود. فردوسی . ◄ از بسیاری بهم پیوسته . (مؤید الفضلاء). پیچیده و درهم . (ناظم الاطباء). یک جا جمعشده و بهم پیوسته . (فرهنگ فارسی معین ). کثیف و غلیظ. (آنندراج ) (انجمن آرا). متکاثف . ملتف ّ. درهم . مقابل تُنُک . (یادداشت مؤلف ) : بابر اندر آمد ز هر سو غریو بسان شب تار و انبوه دیو. فردوسی . وزآن دشت گریان سر اندرکشید بانبوه گردان ترکان رسید. فردوسی . بازارها همه ناچیز شد و آب تا زیر انبوه زره قلعت آمد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٦٢). درختی کشن شاخ بر شخ ّ کوه از انبوه شاخش ستاره ستوه . اسدی (گرشاسب نامه ص ١١٥). از خلایق که گشته بود انبوه بی عمارت نه دشت ماند و نه کوه . نظامی . انبوه و گران و زشت وناخوش ماننده ٔ ابر مهرجانی . کمال (از آنندراج ). عیکة؛ انبوه از هر درخت . غمیس ؛ هر چیز درهم و انبوه . جثل ؛ انبوه و درهم شده . دیجور؛ انبوه از نبات خشک . (منتهی الارب ). ♦ انبوه ابرو ؛ آنکه ابروی پرپشت دارد. (یادداشت مؤلف ). ♦ انبوه دم ؛ حیوانی که دم پرمو دارد: اهلب ؛ اسب انبوه دم . (منتهی الارب ). ♦ انبوه ریش ؛مردم ریش پهن و ریش بزرگ . (ناظم الاطباء): الکثاثة؛ انبوه ریش شدن . (تاج المصادر بیهقی ). کث اللحیة؛ مرد انبوه ریش . (منتهی الارب ). ♦ انبوه گن ؛ بهم پیوسته و درهم : اَشِب ؛ درختستانی انبوه گن . (دستوراللغه از یادداشت مؤلف ). ♦ انبوه موی ؛ آنکه موی بسیار و درهم شده دارد: امراءة فنواء؛ زن بسیار و انبوه موی . (منتهی الارب ). ◄ کثرت . (فرهنگ فارسی معین ). بسیاری . فراوانی : بدو هفته در پیش درگاه شاه از انبوه بخشش ندیدند راه . فردوسی . که هر کس که دید آن دوال و رکیب نپیچد دل اندر فراز و نشیب نترسد از انبوه مردم کشان گر از ابر باشد بر او سرفشان . فردوسی . کز انبوه دشمن نترسد بجنگ بکوه از پلنگ و به تاب از نهنگ . فردوسی . ز دروازه ٔ شهر بیرون شدیم ز انبوه مردم بهامون شدیم . فردوسی . خویشتن را بمیان سپه اندر فکنَد نه ز انبوهش اندیشه نه از خصم حذر. فرخی . بدشت آمد از قیروان لشکری که بگرفت از انبوهشان کشوری . اسدی (گرشاسب نامه ). وزآن سو شد آگه بهو از نهان کز انبوه جنگی سیه شد جهان . اسدی (گرشاسب نامه چ یغمایی ص ٨٤). خضراء؛ سیاهی قوم و انبوه آنها. دحبه ؛ انبوه گوسفند. (منتهی الارب ). ♦ بانبوه اندیشه نشستن (اندرنشستن، درنشستن ) ؛ فکرهای بسیار و گوناگون از خاطر گذشتن . در بحر تفکر غرق شدن . (یادداشت بخط مؤلف ) : دبیر بزرگ آن زمان لب ببست بانبوه اندیشه اندرنشست . فردوسی . در شارسان را بآهن ببست بانبوه اندیشگان درنشست . فردوسی . ◄ پرجمعیت . (فرهنگ فارسی معین ). بسیارمردم : دینور، شهرزور شهرهایی اند انبوه و بسیارنعمت و مردمانی آمیزنده . (حدود العالم ). خواکند، رشتان، زندرامش شهرهایی اند انبوه با کشت و برز بسیار. (حدود العالم ). و او را [ بردع را ] سوادیست خرم و کشت و برز و میوه های بسیار و انبوه و آنجا درختان تود سبیل است . (حدود العالم ). ساوه، آوه، بوسته، روده شهرکهایی اند انبوه و آبادان و با نعمت بسیار و خرم . (حدود العالم ). کرمانشاهان، مرج شهر کهاییند بر ره حجاج انبوه و آبادان و بانعمت . (حدود العالم ). ◄ مجمع و جمعیت . (ناظم الاطباء). مردم بسیار. (فرهنگ سروری ). گروه . جمعیت : چون کَشَف انبوه غوغایی بدید بانگ و ژخ ّ مردمان خشم آورید. رودکی (اشعار... چ مسکو ص ٢٢٦). وزآن دشت گریان سر اندرکشید بانبوه گردان ترکان رسید. فردوسی . چنان گشت از انبوه درگاه شاه که بستند بر مور و بر پشّه راه . فردوسی . یکی تخت زرین بر آن تیغ کوه از انبوه یک سوی و دور از گروه . فردوسی . دو دل یک شود بشکند کوه را پراکندگی آرد انبوه را. فردوسی . خلق ز هر سو نهاده رو بدر او راه ز انبوه گشته چون ره بازار. فرخی . شبستان پر شد از انبوه ماهان چو ایوان پر شد از انبوه شاهان . (ویس و رامین ). سخت آسانست بر من که این خزانه و فیلان و فوجی قوی از هندوان و از هر دستی پیش کنم و غلام و انبوه که دارم با تبع و حاشیت راه سیستان گیرم . (تاریخ بیهقی ). پر از چیز و انبوه مردان مرد سپاهی ّ و شهری یلان نبرد. اسدی (گرشاسب نامه ص ١٦). خدم و حرس با او بمانند و دیگر انبوه و گروه با سر کار و معیشت خود شوند. (تاریخ طبرستان، نامه ٔ تنسر). و چون انبوه قارن با کثرت و شوکت شد عنان مرکب را تیز کرد و اشارت فرمود که در پس من ... بیارند. (تاریخ طبرستان ). بر در سمنان تاخت و او را آنجا دریافت مصاف دادند قطری از میان انبوه اسب برانگیخت . (تاریخ طبرستان ). گویی کانبوه حافظان مناسک گرد در مسجدالحرام برآمد. خاقانی . جمع کرد از خلایق انبوهی برکشید از نظارگان کوهی . نظامی . همان کهبد که ناپیداست در کوه بپرواز قناعت رست از انبوه . نظامی . چون مانده شد از عذاب اندوه سجاده برون فکند از انبوه . نظامی . بانبوه می با جوانان گرفت بخلوت ره کاردانان گرفت . نظامی . او بدین دعوت مغرور شد و طمعدر ملک مستحکم کرد و با انبوهی بسیار عزم بخارا مصمم گردانید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٨٣). تا تو اندر میان انبوهی روز و شب در عذاب و اندوهی . اوحدی . ملول از خود و از همه کس نفور باندوه نزدیک از انبوه دور. نزاری قهستانی . بگفت این و انبوه خرم شدند بیکباره بی شغل و بی غم شدند. ؟ بنزدیک چاه انبهی یافتند بدیدار انبوه بشتافتند. ؟ بدیدند انبوه و در انبهی نشسته ستوده رسول چهی . ؟ ♦ بانبوه ؛ دسته جمعی . با همه ٔ عده . جمعاً. جنگ بانبوه ؛ برابر جنگ تن بتن : سپه را همه پیش باید شدن بانبوه زخمی بباید زدن . فردوسی . بانبوه رزمی بسازیم سخت اگر یار باشد جهاندار و بخت . فردوسی . بانبوه لشکر بجنگ اندرآر سخن بگسل از گفته ٔ نابکار. فردوسی . بانبوه لشکر بجنگ آورید بر ایشان جهان تار و تنگ آورید. فردوسی . بانبوه جستن نه نیک است جنگ شکستی بود باد ماند بچنگ . فردوسی . شوم خود را بیندازم از آن کوه که چون جشنی بود مرگ بانبوه . (ویس و رامین ). سخنگو سخن سخت پاکیزه راند که مرگ بانبوه را جشن خواند . نظامی . ۩ بسیار. کثیر. فراوان : از بهر آنکه دانستند که هرچه آبادانی بیشتر ولایت ایشان بیشتر ورعیت بانبوه تر. (نصیحةالملوک غزالی ). موی سیاه داشت [ نبی اکرم صلوات اﷲعلیه ] و گرد روی [ یعنی ریش و محاسن ] بانبوه . (مجمل التواریخ ). موی سیاه خرد و بانبوه رسته . (مجمل التواریخ ). از حشم ترک خلفی بانبوه فراهم آورد و بحدود سمرقند آمد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ١٨٦). از ترکان خلخ جمعی بانبوه و لشکری باشکوه فراهم آورد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٤٦). قلعه ٔ او در واسطه ٔ بیشه های بانبوه بود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤١٥). درآوردندش از در چون یکی کوه فتاده از پسش خلقی بانبوه . نظامی . ♦ بی انبوه ؛ بدون جمعیت . خلوت : همیشه جای بی انبوه جستی که بنشستی به تنهایی گرستی . (ویس و رامین ). ۩ بدون همراهی جمعیت . تنها. منفرد : همی راند تا بر سر کوه شد بدیدار رستم بی انبوه شد. فردوسی . ♦ پرانبوه ؛ پرجمعیت . بسیارمردم : پس کوه شهری پرانبوه بود بسی ده به پیرامن کوه بود. اسدی (گرشاسب نامه ص ١٧٣). ◄ فروریختن دیوار. (برهان قاطع) (آنندراج )(انجمن آرا). فروریختگی دیوار خانه . (ناظم الاطباء). ◄ قوت شامه را نیز گفته اند، همچو انبوه کردن به معنی بوییدن . (آنندراج ) . ◄ (اِخ ) گویند نام موضعی است که شراب نیکو دارد. (یادداشت مؤلف ). نام قصبه ایست در بالای کوهی از مضافات دیلمان گیلان، و انبه مخفف انبوه است در معنی انبوه منسوب به کوه دیلمان، این بیت معروف است که گفته اند : گر بنگ خوری بنگ قزل کوه بخور ور باده خوری باده ٔ انبوه بخور. ؟ (از آنندراج ).