انبوه شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انبوه شدن . [ اَم ْ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) مجموع و فراهم آمدن . (آنندراج، ذیل انبوه ). در یک جا گرد آمدن و فراوان شدن : چو دشمن ز هر سوی انبوه شد فریبرز بر دامن کوه شد. فردوسی . بدشت اندرون لشکر انبوه شد زمین از پی پیل چون کوه شد. فردوسی . از روی خدمت و بندگی پیش آیند و دیگر ولایتها خواهند که ما انبوه شده ایم .(تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٠٠). چو انبوه شد لشکر بیکران عدد خواست از نام نام آوران . نظامی . ز بس لشکر که بر خسروشد انبوه روان شد روی هامون کوه در کوه . نظامی . لشکر و گنج شد بر او انبوه این ز دریا گذشت و آن از کوه . نظامی . جماعتی از حشر که گریخته بودند... برسیدند و پناه بدو دادندو حشم او انبوه شد. (جهانگشای جوینی ). کثاثة؛ انبوه شدن ریش . (دهار). هدر؛ نیک دراز گردیدن گیاه و انبوه و تمام شدن آن . کرثاة؛ انبوه شدن موی و جز آن . قَسْوَرَ النبت قسورةً؛ بسیار و انبوه شد گیاه . (منتهی الارب ).