امین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
امین . [ اُم ْ م َ ] (ع اِ) تثنیه ٔ ام . دو مادر. ♦ ورم امین ؛ بیماریی که از آماس ام الغلیظ و ام الرقیق پدید آید. (از یادداشت مؤلف ) .
امین . [ اَ ] (ع ص ) امانت دار. (منتهی الارب ) (غیاث اللغات ) (مؤید الفضلاء). زنهاردار. (فرهنگ فارسی معین ). قفان . (منتهی الارب، ذیل ق ف ن ). قبان . (منتهی الارب، ذیل ق ب ن ). مقابل خائن، زنهارخوار. (یادداشت مؤلف ) : طالب و صابر و بر سر دل خویش امین . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٨٩). برین گنج گوهر یکی نیک بنگر کرا بینی امروز امین محمد؟ ناصرخسرو. کیسه ٔ عُمْر سپردیم بدهر دهر غدار امین بایستی . خاقانی . هست امین چار حرف و تاج سه حرف بسم بین هم سه حرف و اﷲ چار. خاقانی . خداترس باید امانت گزار امین کز تو ترسد امینش مدار امین باید از داور اندیشه ناک نه از رفع دیوان و زجر هلاک . (بوستان ). امین خدا مهبط جبرئیل . (بوستان ). ◄ کسی که بر وی اعتماد کنند و از او ایمن باشند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). اعتمادکرده شده .(مؤید الفضلاء). معتمدعلیه . (آنندراج ). استوار. (مهذب الاسماء) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). طرف اعتماد. معتمد. ثقه . درستکار. (فرهنگ فارسی معین ). موثوق به . مؤتمن . (یادداشت مؤلف ). دیندار. (ناظم الاطباء) : حاسدم گوید چرا در پیشگاه مهتران ما ذلیلیم و حقیر و تو امینی ّ و مهین . منوچهری . این ابوالقاسم مرد پیر و بخرد و امین و سخنگوی بود. (تاریخ بیهقی ). بدانکه منزلت تو نزد امیرالمؤمنین منزلت راستگوی امین است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٣). و آنرا بر همه ٔ مردم خود عرض کن در حضور امین امیرالمؤمنین محمدبن محمد السلیمانی . (تاریخ بیهقی ص ٣١٣). بر اهل بازار و محترفه محتسبی امین گماشت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). آنچه نپْسندی بخود ای شیخ دین چون پسندی با برادر ای امین ؟ مولوی . وزیر مشرق و مغرب امین مکه و یثرب که هیچ ملک ندارد چو او حفیظ و امین را جهان فضل و مروت امین دست وزارت که زیر دست نشاند مقربان مهین را. سعدی . گواهی امین است بر درد من سرشک روان بر رخ زرد من . سعدی . امین مشرق و مغرب علاء دولت و دین که بارگاه رفیعش بآسمان ماند. سعدی . ♦ امین تذکره ؛ در اصطلاح سیاسی دوره ٔ قاجاریان، مأمور صدور تذکره (گذرنامه ). ج، امنای تذکره . (از فرهنگ فارسی معین ). ♦ امین حضرت ؛ جبرئیل . (فرهنگ فارسی معین ). ♦ امین مخزن افلاک ؛ جبرئیل . (فرهنگ فارسی معین ). ۩ مرد کامل . ولی . مرشد. (فرهنگ فارسی معین ). ♦ امین معاون ؛ در اصطلاح اداری دوره ٔ قاجاریان، منصبی در وزارت معارف آن دوره که پس از وزیر قرار داشت . (از فرهنگ فارسی معین ). ♦ چهارامین ؛ کنایه از چهار یار رسول اکرم است : داده قرار هفت زمین را ببازگشت کرده خبر چهارامین را ز ماجرا بی مهر چاریار در این پنج روزه عمر نتوان خلاص یافت از این ششدر فنا. خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ١٧). ◄ بی بیم دارنده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ♦ ناامین ؛ ناایمن . بیم دارنده . ◄ وکیل .مباشر. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). ◄ مدیر. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ (اصطلاح تصوف ) مرشد. مرد کامل . (از فرهنگ فارسی معین ). ◄ قوی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ درست قول . باوفا. (ناظم الاطباء). ج، امناء. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). ◄ مراد از این کلمه در کتاب مقدس ایمان است، و گفته اند امین گفتاریست که احتمال کذب در آن نباشد. (از قاموس کتاب مقدس ).و رجوع به همین کتاب شود. ◄ اسمی از اسمای حق تعالی . (آنندراج ). صفتی از صفات باری تعالی . (ناظم الاطباء). ◄ بلد امین در آیه ٔ هذا البلد الامین، مکه است . (از ناظم الاطباء) (از مراصدالاطلاع ). ◄ (اِخ ) لقب پیغمبر اسلام که پیش از بعثت بدان مشهور بود. (از ناظم الاطباء). ◄ (اِخ ) لقب جبرئیل است . (یادداشت مؤلف ). ♦ امین وحی ؛ جبرئیل . (انجمن آرا) (فرهنگ فارسی معین ). ◄ در بیت زیر کنایه از رسول اکرم است : سریر عرش را نعلین او تاج امین وحی و صاحب سرّ معراج . نظامی (خسرو و شیرین چ وحید دستگردی ص ١١).
امین . [ اَ ی َ ] (ع ن تف ) دروغتر. اکذب : احسن الشعر امینه و اعذبه اکذبه . (یادداشت مؤلف ).