امیم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
امیم . [ اِ ] (ع اِ) ممال امام : گفت امت مشورت با که کنیم انبیا گفتند با عقل امیم . مولوی (مثنوی ). آفتابا با چو تو قبله وْ امیم شب پرستی ّ و خفاشی می کنیم . مولوی (مثنوی ). و رجوع به امام شود.
امیم . [ اَ ] (ع ص ) نیکوقد. (منتهی الارب ) (آنندراج )(ناظم الاطباء). خوش قدوقامت . (یادداشت مؤلف ). ◄ آنکه دماغ او را ضربی رسیده باشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). آنکه سرش مجروح باشد وشکستگی سر به ام الرأس رسیده باشد. (از آنندراج ). ج، امائم . ◄ قصدکرده شده . (ناظم الاطباء).
امیم . [ اَ ] (ع اِ)سنگی که بدان سر شکنند. (ناظم الاطباء) (از متن اللغة). ج، امائم . (ناظم الاطباء). و رجوع به امیمة شود.