الماسگون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
الماسگون . [ اَ ] (ص مرکب ) مانند الماس . چون الماس سخت درخشان و برنده . صفت تیغ و شمشیر و سنان درخشان و برنده : درخشیدن تیغ الماسگون سنانهای آهار داده بخون . فردوسی . یکی تیغ الماسگون برکشید همی خواست از تن سرش را برید. فردوسی . ز زخم سنانهای الماسگون تو گفتی همی بارد ازابر خون . فردوسی . بیاد آور آن تیغ الماسگون کز آن تیغ گردد جهان پر ز خون . فردوسی . درخشیدن تیغ الماسگون شده ابر، و باران آن ابر خون . فردوسی . آمد آن رگ زن مسیح پرست شست الماسگون گرفته بدست کرسی افکند و برنشست بر او بازوی خواجه ٔ عمید ببست . عسجدی . دو دست آوریده بگوشش برون بهر دست شمشیری الماسگون . نظامی .