العطش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
العطش . [ اَ ع َطَ ] (ع صوت ) تشنگی و تشنه شدن، و با لفظ گفتن و زدن استعمال میشود. (از بهار عجم ) (از آنندراج ). بسیارتشنه ام . (ناظم الاطباء). مرا تشنگی است : زان کشتگان هنوز بعیوق میرسد فریاد العطش ز بیابان کربلا. ♦ العطش زدن ؛ اظهار تشنگی خود کردن . (از بهار عجم ) (آنندراج ) : گرم پروانگیم العطش شعله زنم مگسان ! مژده که سیر از شکم وشیر شدم . ظهوری (از بهار عجم ). ♦ العطش گفتن ؛ اظهار تشنگی بسیار کردن . (از بهار عجم ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء) : جان فدای دوزخ آشامی که در گرمای حشر العطش میگفت و میل چشمه ٔ کوثر نداشت . ملک قمی (از بهار عجم ). و رجوع به عطش شود.